This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Monday, April 24, 2017

بلند شو و برنده‌ی مسابقه باش

 سال ۱۹۷۲، المپیک مونیخ و مسابقه‌ی پایانی دو ده‌هزار متر در جریان بود. همه انتظار نمایشی رقابتی را داشتند، به ویژه پس از آن‌که هیجده دونده رکورد المپیک «بیلی میل» را در مسابقه‌ی انتخابی ارتقا داده بودند.

در میان آنان پلیس فنلاندی ۲۳ ساله‌ای نیز حضور داشت، از آن پلیس‌هایی که مجبورند برای حق‌شان خواهش کنند تا از زمستان سخت فنلاند فرار کنند و به تمرین دو زیر آفتاب بپردازند، ولی او به دشواری می‌توانست امید پیروزی در مسابقه باشد زیرا یک سال قبل در مسابقات اروپایی که در هلسینکی پایتخت فنلاند برگزار شد، در ده‌هزار متر مقام هفدهم و در پنج‌هزار متر مقام هفتم را به دست آورد.


درست پیش از نیمه‌ راه مسابقه، ناگهان بر اثر یک برخورد همه چیز به هم ریخت. او خود را در حال دویدن به طرف دونده‌ای دیگر یافت. مرد فنلاندی دستانش را باز کرد تا خود را سرپا نگه دارد. در حالی‌که از سرعتش کاسته شد سکندری خورد و پاهایش با رقیبی دیگر به هم پیچید. چرخی خورد و بر روی زمین ولو شد، بدون هیچ حسی.
برای یک دقیقه به نظر رسید که همه‌چیز به پایان رسیده... ولی این فقط برای یک دقیقه بود‍! او بلند شد... مثل مجسمه‌ای که در آن روح دمیده شده است، برخاست و مسابقه را از سرگرفت!


وقتی زنگ دور پایانی به صدا درآمد، این پلیس نحیف آخرین دور را جلوتر از همه طی کرد و به شکرانه‌ی کسب مدال طلا فریاد کشید. زمان او دو دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه و بیست و هفت صدم ثانیه، رکورد جهانی هفت ساله‌ی «ران کلارک» را با اختلاف یک ثانیه شکست و آن نخستین مدال طلایی بود که فنلاند هنوز از «لیس ویرن» برای کسب افتخار برای فنلاند و آن حال و هوای شور‌انگیز، سپاسگزار است. 
 
هیچ‌گاه، هیچ‌وقت، هرگز تسلیم نشوید به قلم ری آریا
                                                       مترجم: کیانا اورنگ




خداوند
هر دو چشم ما را در
جلوی صورت‌مان قرار داده است
تا به جلو بنگریم،
نه به پشت‌سر.


Friday, April 14, 2017

خوش آمدی


تولد، تولد، تولدت مبارک
پارمیس جان،
دوست گلم، تولدت مبارک! چندتا بهار را پشت سر گذاشتی؟ ...راستی! حالا برای شمارش بهارهای زندگانیت دستانم، انگشت کم می‌آورند:)
آری، اینک بیش از یک دهه از معجزه‌ی طلوعت گذشته است. اوه، چه زود گذشت!

مسافر کوچولو، درست در چنین شب فرخنده‌ای در آسمان تاریک قلب درخشیدی، با لبخند دلنوازت چراغ‌های معبد جان را افروختی و زندگی راکد و یکنواخت را معنایی دوباره بخشیدی. ستاره کوچولوی دنباله‌دار، سپاس که شور و سرور ما را دنباله‌دار کردی!
روزهای هفته با فکر هدیه‌ای مناسب برای تو سپری شد. یک هفته با خود کلنجار رفتم که چه هدیه‌ای درخور پارمیس دوست‌داشتنی است؟ بالاخره از کلافگی به یک داستان پارمیسی رسیدم. شک نداشتم که پارمیس عاشق قصه و داستان است، البته او تصاویر را هم دوست دارد، اما پس از دسته گلی که اخیراً به آب داده بودم، صلاح ندیدم که فعلاً تصویر پرچالش دیگری بسازم ـــ خب، بهتر است این روزها تا می‌توانم از حاشیه‌ها فاصله بگیرم.


محتوای غیر مرتبط ممنوع!

لابد قصه‌ی آن تصویر پرحاشیه را می‌دانی، اگر نه بگذار مختصر و مفید ماوقع را برایت شرح دهم:
هفته‌ی پیش به مناسب میلاد فرخنده‌ی برادرم، نگاره‌ای در وبلاگ منتشر کردم با این مضمون: یک دسته گل لاله با قطعه شعری از سهراب سپهری که گویا با تصویر همخوانی نداشت.
این تضاد آشکار، که البته عمدی نبود، مشکل‌ساز شد. متأسفانه، من زیادی به حس ششم متکی هستم. آن شعر را هم با تفأل به گزیده‌ی اشعار سپهری بزرگ برگزیدم و بدون کمترین توجهی به معنا و مفهوم عمیق عرفانی شعر، آن را در تصویر درج نمودم.

همین که تصویر ارسال شد، متوجه غلطم شدم. با توجه به این حقیقت که نیمه‌شب بود؛ می‌شد تصویر را با یک کلیک حذف کرد. اما حس‌ شوخ‌طبعی بار دیگر بر من غلبه کرد و تنها به اقرار تضاد آشکار متن و تصویر بسنده کردم.
روز بعد، تصویر و نوشته را بار دیگر مرور کردم و از این که شب قبل شتابزده حذفش نکرده بودم، بسیار مشعوف شدم.
واقعیت این است همانقدر گُل و زندگی را دوست دارم که گِل و مرگ را. و با «استیو جابز» که فرموده: «مرگ اختراع خوبی است...» کاملاً موافقم. مرگ و زندگی از یک نژادند، اگر مرگ نبود، زندگی این قدر شیرین و باارزش نبود. یادآوری مرگ به من خاطرنشان می‌کند که برای اثرگذاری زمان کمی دارم. با همین یادآوری بوده که برخی از داستان‌هایم را تکمیل کرده‌ام، زیرا خوش نداشتم که مرگ از راه برسد، در حالی‌که آنها ناتمامند.
گِل دوستی، بدین معنی نیست که از مرگ واهمه‌ای ندارم، بلکه به این معناست که حقیقت مرگ را پذیرفته‌ام و می‌دانم خواه ناخواه روزی از راه می‌رسد.
خلاصه، چند روز سپری شد. حال و هوای تصویر پاک از سرم پریده بود و فقط و فقط در فکر داستانی بودم که در ذهنم پرسه می‌زد. اما با گشتی در اینترنت دریافتم که دوستان درباره‌ی تصویر برداشت متفاوتی دارند، پنداری تصویر را توهینی آشکار به خود می‌دانستند.
مسلماً قصد نداشتم، چنین مفهومی را در ذهن دیگران القا کنم. با خود اندیشیدم: البته خدا می‌داند که نیتت از ایجاد تصویر خوب بوده است. اما مردم که خدا نیستند، ایشان با نیت تو کاری ندارند، عملت را می‌بینند. در نتیجه خطا از توست.
برای همین، بلادرنگ تصویر را از صفحه‌ی اینترنت محو کردم و برای خویش نگاه داشتم. تولد حضرت علی‌(ع) نزدیک بود، بنابراین تصمیم گرفتم این بار به توصیه‌ی امیرالمومنین که فرمودند:‌« هرچه برای خود می‌پسندی، برای دیگران بپسند و آنچه برای خویشتن نمی‌پسندی برای دیگران مپسند.» عمل نکنم و آنچه را برای خود می‌پسندیدم خودخواهانه برای خویش نگاه دارم، شاید به این طریق غبار رنجش از خاطر آزرده‌ی رفقا بزدایم.
امید است که توضیحات نه زیاد مختصرم، موجب شفافیت اذهان همه‌ی بزرگواران و سروران گرامی شده باشد.
پر واضح است که حذف تصویر، همه‌ی دوستان را راضی نکرد، شماری از عزیزان توقع یک معذرت‌خواهی درست و حسابی را داشتند. از خود پرسیدم آیا عذر‌خواهی واقعاً لازم است یا خیر؟ شعر که اشتباهی نداشت، تصویر هم که چشم‌نواز بود، آیا برای عدم توافق شعر و تصویر باید بیانیه‌ای صادر می‌کردم و مراتب عذرخواهی خود را به دنیای وب اعلام می‌کردم؟ دریغ و صد افسوس که نتوانستم از پس نفس سرکش خویش برآیم و خود را به عذرخواهی راضی نمایم.


خوب می‌دانی، از روز اول نوشتم که انگلیسی‌ام قوی نیست و اشتباه زیاد دارم. این موضوع را به کرّات در یادداشت‌های نخستین ذکر کردم، بنابراین چشم خواننده‌ی وفادار به غلط‌های املایی و گاهاً گرامری آشناست.
و چون وبلاگ‌نویس در اداره‌ی وبلاگ دست تنهاست و از سعادت داشتن ویراستاری حرفه‌ای بی‌بهره است، یادداشت‌‌هایش از خطا مبرا نیست. برای همین است که امروز و فردا و فرداهای دیگر به سنت ایام قدیم بابت تمام خطاهای نگارشی گذشته‌، حال و آینده از خوانندگان محترم از صمیم قلب معذرت می‌خواهم، امیدوارم بنده را عفو فرمایید. 
 
و خدمت همه‌ی آن دلواپسان و نگرانانی که اشتباهات و خطاهای تایپی، نگارشی و علامتگذاری اینجانب اسباب کدورت خاطرشان را فراهم آورده است، عرض می‌کنم بخشش لازم نیست، اعدامم کنید: فقط کافی است خطاها را تذکر دهید تا نسبت به رفع آنها اقدام کنم ــ اعتراف می‌کنم که در این چهار سال و اندی حتی یک مورد اشتباه به من گزارش نشده است:)
نیک می‌دانم که عذرخواهی به تنهایی کافی نیست و عمل و اقدام بایسته است. از همین رو همواره اهتمام این جوجه نویسنده در جهت بهبود و ارتقا و رفع مشکلات املایی، نگارشی و علامت‌گذاری بوده و خواهد بود.


ذکر این نکته ضروری است که عذرخواهی فقط بابت خطاهای املایی و دستوری و نگارشی است و نه بابت خطای دید. شرمنده‌ی آن دسته از عزیزانی هستم که با نظرات و عقایدم مخالف هستند. خوشبختانه، نمی‌توانم برای خشنودی و رضای گروهی نگرش و طرز فکرم را تغییر دهم.

*****


حتماً با خود می‌گویی ای آدم زمان‌نشناس! آخر در این برهه‌ی زمانی چه وقت این مهملات است؟ انتظار داشتم از اخبار داغ روز بنویسی، از انتخابات ریاست جمهوری، حملات موشکی و جام‌های فوتبالی.
حرف حساب جواب ندارد. بهتر است اول از آخری شروع کنم یعنی فوتبال. شما که غریبه نیستید، برای تعقیب لیگ  اروپا فرصت چندانی ندارم، اما از نتیجه مسابقات مطلعم. تلخ‌ترین رویداد فوتبالی هفته شکست سخت بارسا برابر یووه بود.
 
مسابقات جام آسیا را با اشتیاق دنبال می‌کنم. تیم‌های ایرانی در حال حاضر اوضاع مطلوبی دارند؛ چشم به راه روزهای خوش آینده هستیم.
درباره‌ی حملات موشکی آمریکا حرف خاصی ندارم جز اینکه آمریکا بار دیگر شتابزده تصمیم گرفت و ما را حسابی به فکر انداخت.
و در مورد انتخابات... باید بگویم، همگی خوش آمدید، خوش آمدید!
با نزدیک شدن به زمان انتخابات(۲۹ اردیبهشت) تنور انتخابات داغ‌تر شده است و احساس میهن‌پرستی، مسئولیت‌پذیری و مردم‌دوستی در شماری از مردم سرزمین پاکم ایران، از کودک خردسال گرفته تا پیرمردی نود ساله، گل کرده است. به همین سبب است که این روزها در ستاد انتخابات کشور جای سوزن‌انداختن نیست؛ تاکنون بیش از ششصد و سی و هشت نفر داوطلب ریاست‌جمهوری ثبت‌نام کرده‌اند. در شگفتیم که چرا چهره‌هایی که انتظارشان را داشتیم هنوز ثبت‌نام کرده‌اند!
هرچه اصلاح‌طلب‌ها منسجم و یکپارچه آمده‌اند، اصولگرا‌ها مجمع‌الجزایری و پراکنده‌ آمده‌اند. رئیس‌جمهور روحانی کاندیدای منتخب اصلاح‌طلب‌هاست و رئیس‌جمهور اسبق، دکتر احمدی‌نژاد، سورپرایز اصولگراهاست.
احمدی‌نژاد گفته که برای پشتیبانی و حمایت از حمید بقایی، کاندیدای دیگر اصولگراها، به میدان آمده است و هدفش ریاست‌جمهوری نیست.
اما ورود احمدی‌نژاد به عرصه‌ی انتخابات سروصدای زیادی راه انداخته است و عرصه را برای دیگر نامزدهای اصولگرا تنگ کرده است. آنها که متفقاً از آقای رئیسی ــ که هنوز ثبت‌نام نکرده است ــ  حمایت می‌کردند، اینک مرددند که آیا برگ‌برنده‌ای در انتخابات دارند یا نه؟
شایعه‌ها پیرامون حضور محمود احمدی‌نژاد بسیار است، شماری معتقدند که ایشان رد صلاحیت می‌شود. امیدوارم که چنین نشود، تا مردم شاهد مناظره‌های پرهیجان از صدا و سیما‌ی جمهوری اسلامی باشند، همچون مناظره‌های سالهای سبز.

این روزها سخنرانی‌های تندی علیه دولت وقت می‌شنویم، مثلاً جناب دکتر قالیباف، شهردار محترم تهران، از عملکرد چهارساله‌ی دولت تدبیر و امید، شدیداً اظهار نارضایتی کرده است.
با وجود احترام فراوانی که برای شهرداری تهران و شهردار محترم قائلم، در پاسخ ایشان می‌گویم: «آرامش و اطمینان بهترین موفقیت است.»
حق با شماست آقای دکتر، شکی نیست که بر دولت تدبیر و امید انتقادات بیشماری وارد است و عمل بسی بهتر از حرف است، اما بزرگترین ثمره‌ی دولت برای ملت، آرامش و اطمینانی است که در کشور برقرار است.
 شاید باید به این دولت فرصت داد، مطمئناً آقای روحانی در سایه‌ی تیم اقتصادی قدرتمند به نتایج ارزنده‌تری دست خواهد یافت. وقت برای صحبت راجع به انتخابات بسیار است، بهتر است سخن را کوتاه کنم.

تا نامه‌ای بعد، خدا نگهدار
M.T☺




M.T

Tuesday, April 11, 2017

Monday, April 10, 2017

Tuesday, April 4, 2017

Friday, March 31, 2017

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی



آنچه گذشت...

ز​کوی یار می‌آید نســـــــــــیم باد نـــوروزی
ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل بر‌افروزی
پارمیس جان سلام،ضمن تبریک نوروز نود و شش، سالی سراسر شادی و کامیابی برایت آرزومندم. در این غروب بهاری، من و تقویم و خودکار در چند مسئله با هم توافق داریم: سیزده روز از تعطیلات سوخت، یازده روز از بهار رفت و قلب تعطیلات تا پنجاه و چند ساعت دیگر خواهد تپید. از این رو شایسته است دست‌ها را بالا برده و پرودگار یکتا را سپاس گوییم که «پیک نوروزی» نداریم تا از غم نوشتن تکالیف عید، تعطیلات به کام‌ مان تلخ و با اجاره پیک‌شادی‌نویس تتمه‌ی عید‌ی‌هایمان خرج شود.

تنها هزار غصه داریم که عبارتند از: پایان سفرهای نوروزی، دید و بازدیدهای نوروزی، خوراکی‌های نوروزی، چتربازی‌های نوروزی( به‌خصوص از نوع وای‌فایی) و سریال‌های جذاب نوروزی و بالاخره، شروع سال کاری جدید است:«ندانم نوحه‌ی قمری بطرف جویباران چیست/ مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی»  

خلاصه الآن با تقویم و خودکار نشستم و مانند دانش‌آموزی که ناچار است انشایی بنویسد راجع به «تعطیلات عید چطور گذشت»، یادداشتی بنویسم. و باور کن زیاد هم آسان نیست، مثل آن دانش‌آموز احساس می‌کنم حرف مهمی برای نوشتن ندارم. نومیدانه، تقویم را ورق می‌زنم تا روزهای رفته را به یاد آورم. اوه، بهتر است از یک هفته قبل از نوروز شروع کنم، چون کم پیدا شده بودم.


چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قـــــارون را غلطــــها داد ســــودای زراندوزی

سرگرم خانه‌تکانی بودم، دقیق‌تر بگویم مشغول اتاق‌تکانی. برغم سالهای گذشته که اتاق‌تکانی را به لحظات پایانی سال موکول می‌کردم، سال نود و پنج وقت بیشتری برای بازسازی، ترمیم، تغییر و پاکیزگی اتاق‌( که دفترکارم نیز هست) اختصاص دادم، به امید اینکه سال نود و شش سال کاری پربارتر و زیباتری باشد. 

به یاد حادثه پلاسکو، برای اولین بار چهارشنبه‌سوری هم برگزار کردم. یک آتش کوچولو در حیاط خانه برپا کردم، چند بار از روش پریدم، چند تا سیب‌زمینی هم تنوری کردم. جای شما خالی، خیلی خوش گذشت!
خاموش‌کردن آتش زمان زیادی برد و من متوجه شدم آتش‌نشانی عجب شغل سختی است و آتش‌نشانان فداکار در آن روزهای ناگوار چه زجری را تحمل کردند. البته وقتی مجری رادیو گفت خیلی ممنون از اینکه به احترام آتش‌نشانان فداکار آتشی نیفروختید، دو زاریم افت
اد که باید به یاد حادثه‌ی پلاسکو آتش روشن نمی‌کردیم. امسال که گذشت، شاید سال دیگر!ــگفته‌باشم هیچ قولی نمی‌دم.

سبزه هم سبز کردم، این‌بار دیگر نگران رشد سبزه‌ها نبودم، چون وقت عکس‌گرفتن نداشتم. سبزه‌ها هم زودتر از پارسال رشد کردند و تا هنگام تحویل سال حسابی قد کشیدند.  

یک روز مانده به عید، به گل‌فروشی منصف محله، همانی که سال پیش عکس‌هایش را دیدی، نیز سر زدم. گلستان شده بود. نه تنها سبزه و سنبل داشت به مناسبت میلاد حضرت زهرا(س) و روز مادر آراسته به سبدهای رز، شاخه‌‌های گل و گلدان‌های صدهزار تومانی و بیشتر نیز بود. راستی، روز مادر مبارک!



زجام گل دگر بلبل چنان مست می لعلست
که زد بر چرخ فیــــــروزه صفیر تخت فیروزی
روز بعد، حدود دو دقیقه مانده به ساعت دو بعد‌ازظهر نشستیم پای سفره‌ی هفت‌سین و سال تحویل شد. بعد بازار تبریکات داغ شد و دیگر نشد که بشود پیام‌های نوروزی رهبر معظم و رئیس‌جمهور محترم را ببینیم و بشنویم. من فقط به پنج شش جمله‌ی آخر پیام رئیس‌جمهور رسیدم که درباره‌ی صادرات بود و از صادرکنندگان داخلی تشکر می‌کردند. به‌هرحال، از آرم گوشه‌ی تلویزیون متوجه شدم که امسال دوباره‌ سال اقتصاد مقاومتی است با تأکید بر تولید و اشتغال جوانان.( ناگفته نماند که متن کامل پیام نوروزی رهبر معظم انقلاب را همین امروز در اینترنت خواندم)
 

 از اعضای خانواده که عیدی گرفتیم، کنار هفت‌سین عکس‌ یادگاری گرفتیم و بعد پرتقال خوردیم. خبر ندارم ایرانی بود یا خارجی. فقط تو رادیو شنیدم مسئولان محترم کلی پرتقال از مصر و... وارد کردند تا نگرانی نبود پرتقال بر دیگر نگرانی‌های مردم اضافه نشود.




بصحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
بگلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیــــاموزی

یادت هست، سال‌های گذشته می‌گفتم: لحظه‌ی تحویل سال مسابقه‌ی پیامکی برگزار می‌شود و مردم سعی می‌کنند در تبریک پیامکی از یکدیگر پیشی بگیرند؟ حالا، با وجود تلگرام این قصه کاملاً متفاوت شده است. برای کل خانواده و اقوام و دوستان فقط و فقط یک تبریک تلگرامی کفایت می‌کند. برای همین من امسال فقط دو پیامک نوروزی داشتم، یکی از طرف رئیس‌جمهور روحانی و دیگری هم از همراه اول.
البته خودم به تمام اعضای خانواده و یکی از دوستانم پیامک زدم و سال نو را تبریک گفتم و آنها هم بازتبریک را فرستادند. و حسرت آن سالهایی را خوردم که از دریافت یک پیامک اختصاصی چقدر ذوق‌زده می‌شدم. خلاصه، شبکه‌های اجتماعی زندگی ما را زیر و رو کردند و به قول بعضی دوستان، راحت‌تر و ساده‌تر.

شاید همراه اول متوجه این غفلت پیامکی شد و با یک سورپرایز(عیدی همراه اول) مشترکانش را به ارتباط با دیگران تشویق کرد.

با وجود این که قبل از آگاهی از هدیه همراه، پیامک‌هایم را فرستاده بودم، از هدیه‌ی زیبایش بسیار خرسند شدم. چون سیم‌کارت دیگرم شارژ نداشت و توانستم با آن هم برای دوستان همراه‌اولی‌ها پیامک بفرستم.
 کاش سال بعد این عیدی کامل‌تر شود، یعنی بشود با مشترکان خارج از شبکه هم ارتباط برقرار کرد. به‌هرحال، همراه اول، دمت گرم! برای اولین بار یک کار مفید انجام دادی، خدا یک عالمه در دنیا یکی در آخرت به شما عنایت فرماید!



چو امکان خلود ایدل درین فیروزه ایوان نیست
مجال عیش فرصت دان بفیــــروزی و بهروزی

باقی عید به استراحت، خوابیدن تا لنگ ظهر و خوردن میوه و آجیل و شیرینی و تماشای فیلم‌های سینمایی و گاه ویدیوهای یوتیوب سپری شد. چه عید خوبی بود!شهر در خواب بود و لبریز از سکوت؛ دیگران خطر کردند و به سفر رفتند و متأسفانه گروهی نیز دیگر برنگشتند. چه آرامشی، چه سکوتی! از وقتی معمارها به محله هجوم آورده‌‌اند، دیگر تصور سکوت محض حتی در نیمه‌های شب رویایی دور از دسترس به نظر می‌رسید.

بله، چه آرامشی! بیشتر از سکوتی لذت بردم که در مواقعی با نغمه‌ی دلنشین پرندگان همراه می‌شد. سکوتی که جان می‌داد برای نوشتن. افسوس و صد حیف که در این سکوت فقط چشم‌ها را بستم و برای روزهای پیش‌رو برنامه ریختم.
ناگفته نماند گاهی به سرم می‌زد قلم بردارم و یک یادداشت بنویسم، اما ناگهان سکوت سحر‌انگیز تهران بهاری شکسته می‌شد، کارگرها پیدایشان می‌شد، خودروها تند‌تند از خیابان می‌گذشتند، صدای آهنگ همسایه اوج می‌گرفت و سر و صدا در جویبار لحظه‌ها جاری می‌شد. شاید به همین سبب بود که تصمیم گرفتم عطای نوشتن را به لقای سکوت ببخشم و از سکوت سرشار، سرشار شوم.


نه حافظ میکند تنها دعای خواجه تورانشـاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جالب‌تر آن‌که، هر روز مقاله‌ی جدیدی از جف گوین می‌خواندم. انگار نه انگار که تعطیلات ماست، این‌طور به نظر می‌رسید که تعطیلات آنها است، چون جف پرکارتر از همیشه شده بود و تند تند می‌نوشت و مصاحبه می‌کرد. من هم تندتند می‌خواندم و لذت می‌بردم، به خصوص از آن پادکست فوق‌العاده‌ای که درباره‌ی اهمیت خواب بر روی سلامتی و خلاقیت بود.
 خب، همش همین بود.




 جنابش پارســـایان راست محراب دل و دیده
جبینش صبح‌خیزان راست روز فتح و فیـروزی ​

امسال را سال هماهنگی نامگذاری کردم و امیدوارم هماهنگ‌تر، سحرخیز‌تر، کامیاب‌تر، قدرشناس‌تر، آبی‌تر، کوشاتر، شادتر، متمرکزتر، هماهنگ‌تر، هماهنگ‌تر و هماهنگ‌تر باشم. چرا که موفقیت بدون هماهنگی پندار، گفتار و رفتار میسر نیست.

با صمیمانه‌ترین تبریکات بهاری، به امید سالی طلایی
M.T☺


توضیح خبر: شهروندان آمریکایی از این پس می‌توانند در باشگاه و کلاس‌های تناسب‌اندام با گوگل‌مپس ثبت‌نام کنند.​ با جستجو در گوگل‌مپس باشگاه‌های اطراف منزلتان را پیدا کرده، سپس در باشگاه مورد پسندتان، جا رزو کنید.



 

M.T

Friday, March 24, 2017

Recent Posts

My Blog List

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com