This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Saturday, April 30, 2016

برخورد استادانه با انتقادات


انتقاد
میگویند انتقاد بسان چاقوی جراحی است، گاه درمانگر است و زمانی نابودگر. پس شایسته است هنگام قضاوت حسابی محتاط باشیم، مبادا دلی را بشکنیم یا ذوقی را کور کنیم! اما امروز قصد ندارم دربارهی خوبی و بدیِ نقد و داوری صحبت کنم، بلکه می‌خواهم درباره رهایی از واکنشهای شدید و افراطی نسبت به داوری دیگران حرف بزنم.


آری گرفتن
  در دروازه را میشود بست، در دهان مردم را نمیشود بست ، کارتون پیرمرد، نوه و الاغشان را به یادم می آورد، پیرمرد و نوه‌اش هر کاری کردند تا دل مردم را به‌دست آورند، ولی موفق نشدند، که نشدند. در نهایت، الاغ نگون بخت را به دریا انداختند، به این امید که حرف و حدیث ها تمام شود، دریغ و صد افسوس! حالا دیگر آوازه ی حماقتشان به گوش آسمانها نیز رسیده بود!

کاش این فقط یک داستان بود! بپذیریم که آری گرفتن شیوه زندگی ماست: چه بسیار نوجوانانی که بیراهه نمی روند تنها به سبب جلب رضایت دوستان، چه خانوادههایی که از هم نمیپاشند فقط برای رهایی از دست داوری دیگران، چه ایدههایی که اجرایی 
نمی‌‌شوند تنها به دلیل تمسخرهای منفی‌بافان!
ما هر کاری انجام می دهیم تا نظر مساعد دیگران را جلب نماییم، و جوری رفتار میکنیم که مورد پسند اکثریت است، برای همین است که تاب هیچ انتقادی را نداریم. در صورتی که مردم همواره ما را نقد می کنند، این یک حقیقت است، چه خوشمان بیاید، چه بدمان. بی اغراق، اگر دنبال رأی آری و کسب تأیید دیگران باشیم، حسابی به دردسر میفتیم و زیادی آسیبپذیر می شویم. رک بگویم، می شویم بازیچهای در دست دیگران؛ وقتی سایرین اعمال و رفتار ما را ستایش می کنند، احساس خوبی داریم و زمانی که بر ما خرده می گیرند، خشمگین، سرخورده و شدیداً آزردهخاطر می شویم. بهتر است خودمان را همانطور که هستیم، بپذیریم؛ همرنگی با جماعت را کنار بگذاریم و به مردم عکس روتوش خودمان را نشان ندهیم :) «گر که خواهی نیکبخت باشی/ یکدل و یک رنگ باش. قالی از چند رنگ بودن/ زیر پا افتاده است».
برای برخورد مناسب با انتقادات، باید غرور بی جا کنار گذاشته شود، یعنی آن تصویری که دوست دارید از خودتان به دیگران نشان دهید. آنچه هستید و جایگاهی را که دارید بپذیرید، نیازی نیست نسبت به هر انتقادی واکنش نشان دهید. این فقط یک پیشنهاد به شماست و این شمایید که تصمیم می گیرید آن را بپذیرید یا نه.


برخورد مناسب با انتقاد
حال که انتقاد، واقعیت اجتماعی ماست، پرسشی که مطرح می شود این است در برابر انتقاد چه باید کرد؟ خشم، مقاومت، توجیه یا انتقام و تلافی؟

گرچه این رفتارها، طبیعی ترین واکنش ها نسبت به انتقاد است، مناسب ترین واکنش  نسبت به یک پیشنهاد نیست. پیشنهاد؟ درست است، ما انتقاد را یک پیشنهاد در نظر میگیریم، نه سوء نیت، نه یک رأی خصمانه، نه جوابی منفی. وقتی به انتقاد این طوری نگاه کنیم، اصلاً کل ماجرا عوض می شود، نه؟ دیگر لازم نیست در برابرش جبهه بگیریم، صدایمان را بالا ببریم، با نیرنگ و فریب آن را بپوشانیم یا توجیهش کنیم، کافی است که آن را بررسی کنیم تا درستی یا نادرستیش مشخص شود، بعلاوه دست ما برای رد یا پذیرش پیشنهاد کاملاً باز است.

این جاست که شناخت از خویشتن به دادمان می رسد، هر چه شناخت ما از خودمان عمیقتر باشد، واکنش مان نسبت به پیشنهادهای وارده معقولانهتر و سنجیدهتر است و طبیعتاً تشخیص انتقادات بجا از انتقادات نابجا سادهتر است.


چیزی که در پس نیرنگ پنهان شده باشد، رسوا خواهد شد و کسی که اشتباهات را رنگ و لعاب بزند، با تحقیر و تمسخر رسوا می شود

"شاه لیر، ویلیام شکسپیر"


 با این نگرش انتقاد مغرضانه معنا ندارد: انتقادات یا بجا هستند یا نابجا. اگر بجا هستند باید از منتقد سپاسگزار باشیم، که از کنار اشتباه ما سرسری نگذشته است و با یادآوری خطا فرصت تصحیح آن را برای ما فراهم کرده است، و اگر نابجاست، پس منتقد اشتباه کرده است، و از آن جایی که بشر جایزالخطاست، باید او را بخشید و از خطایش گذشت، حتی می شود از او هم سپاسگزار بود، برای آن که اعتماد به نفست را محک زده است.

 اصولاً نقد فقط یک سری اطلاعات است که منتقد دربارهی ما کشف کرده است، این ما هستیم که تصمیم می گیریم چه اهمیتی برای اطلاعات قائل شویم، آیا اطلاعات مهم و با ارزشی هستند؟ لازم است بابت آنها خودمان را نگران کنیم؟ یا باید آنها را دور بریزیم؟ تصمیم نهایی با ما است؛ صرف نظر از این که اطلاعات درست باشند یا نادرست. بهتر است به ندای قلبمان گوش بسپاریم، ببینیم انتقاد ما را به چه کاری فرا میخواند؟ تصحیح رفتار یا تکرار رفتار. اگر از وضعیت وجود راضی هستیم، ضرورتی ندارد برای جلب نظر دیگران خودمان را تغییر دهیم.
مثال: شما و همسرتان سر رفتن به نماز جمعه با هم اختلاف دارید، همسرتان فکر  می‌کند دورهی نماز جمعه گذشته و شما زیادی سنتی هستید. لازم نیست جنگ مذهبی راه بیندازید، بهتر است پای صحبتهایش بنشینید و پیشنهاداتش را با ذهن باز بشنوید، بعد دربارهی نگرش خودتان صحبت کنید. سپس در سکوت تصمیم خود را بگیرید، بدون این که از بالا به وی نگاه کنید، یا او را برتر از خودتان بدانید، تصمیمتان را عملی کنید. اگر به نماز جمعه علاقه دارید، به خاطر شماتتها و سرزنشهای او روی خودتان پا نگذارید، خشم و عصبانیتش را درک کنید و خطر از دست دادن عشق و محبتش را به جان بخرید، به همسرتان بگویید:«نظرت برایم خیلی محترم است، ولی من به کارم عمیقاً اعتقاد دارم.» اگر عاشقتان باشد شما را همین جوری می پذیرد و اگرنه، شما را ترک  می‌کند. به هرحال لازم نیست همیشه بله بگویید، کاری را که با وجودتان هماهنگ است انجام دهید و از قلب تان پیروی کنید.
روش دیگری که پیشنهاد می شود، «تغییر میدان درک» است، اگر یکی از نزدیکان زیاد سرزنشمان می کند، می توانیم از این روش بهره بگیریم. وقتی او انتقاد را آغاز کرد، توجه‌مان را به شخصیت واقعیش و لحظات زیبایی که با هم گذراندیم معطوف کرده، به این ترتیب دیگر او را یک غول وحشتناک نمی بینیم و برداشتمان نسبت به آن شخص به کل عوض می شود و خود نیز احساس بهتری داریم.



احترام به عقاید دیگران
انتقاد هدیه ای است که می توان آن را پذیرفت یا پس فرستاد، نیازی نیست به هر انتقادی واکنش نشان دهیم، اگر انتقادی خونمان را به جوش آورد، بهتر است دقایقی راه برویم تا آرام شویم، به جنگل برویم چوب بشکنیم یا با صدای بلند فریاد بزنیم تا خودمان را خالی کنیم. سعی کنیم در لحظات خشم و عصبانیت جملاتی بر زبان نیاوریم که بعدها پشیمان شویم، به خاطر بسپریم که جملات توهین آمیز تهدید جدی برای یک رابطه محسوب می شوند. پیشنهاد می شود هنگام عصبانیت قدم بزنیم و به اُورتورِ اگمونت بتهوون گوش بسپاریم. با این موسیقی احساس می کنیم خشم به اوج می رسد، و به یکباره متعادل می‌شود. بیایید، با انتقادات استادانهتر برخورد کنیم، به عقاید یکدیگر احترام بگذاریم و به هم عشق بورزیم.

 

زندگی در اینجا و اکنون: پروفسور کورت تپرواین 
  M.T☺











M.T

Wednesday, April 27, 2016

سین نامه



           دوباره سلام، خوبید؟

          
           گرچه هست در قصر سیـــزده در
            خوانِ خاتون را بخواه تو از هف در

           شش در دیگر به راستی پوچ است
           نه دیو و نه پری، پـــر از هیچ است

           گر تو هستی دختر پارســــــــــی
           پیدا کن آن هف درِ راس راســــتی

          راه سهـــــل است باش پی سرنخ
          گر بخواهی می رســـــی به ته نخ

            سین اول گرچه شیــــــــــرین است
           نچش آن را که مال هفت سین است

         سیــــــــــن دوم به یار، خوش دل داده
        با جمال دیگری، جام خالی شـد از باده
      
        سین چارم هســـــــــت دشمن دیوان
         کارت آسان است پریزاده با داشتن آن

      خوشه های سماق روییدند گُله گُله به روی کوهستان
     رد ســـــــــــرکه و خوشه ی انگور را بجو میان تاکستان

    سین هفتم کنــــــــار آب روان
   بس برکت آرد به سفره ی خان
      
        خوان بی بی، شمع و آینه، کتاب وَ تمام
        تنگ ماهی، ساز و تنبک و آفتاب ســلام                  



          این سین نامه، در حقیقت یک گنج نامه است، سرودنش ساده نبود، برای آن که من شاعر نیستم و خوب، زیاد هم شعر نیست، بیشتر یک سخن موزون است، این سین نامه را برای داستان جدیدم نوشتم، که نخستین پیش نویسش امروز تمام شد،  حالا قرار است بروم سراغ پیش نویس دوم و شاید سوم. به هر حال داستان بعدی من درباره ی هفت سین است، درسته که دو ماه است که بساط هفت سین برچیده شده است، سعی می کنم بی زمان کار کنم، تا باحوصله و بی شتاب بنگارم.

اگر  وزن و قافیه ی این شعر رو اعصابتون است، حق دارید، باید بگویم بله کار پر نقصی است، ببخشید شاعر ناشی اش ناشاعر است.


                                                                          M.T








M.T

Wednesday, April 20, 2016

Monday, April 18, 2016

از بازی تا پول



از بازی تا پول
اگر از تریسی استرن بپرسید که زندگی اش را چگونه می گذراند، به شما خواهد گفت:« من هر روز بازی می کنم.» تریسی همیشه عاشق چای بود. این علاقه ی او از دوران کودکی اش آغاز شده بود، از زمانی که همراه والدینش برای خرید اجناس عتیقه به اروپا سفر می کردند. آنان او را به جمع آوری فنجان و قوری چای تشویق می کردند و او دوست داشت که آراسته و مرتب از مهمانان خود در مهمانی های کوچک چای خود پذیرایی کند.
بعدها، زمانی که تریسی در اروپا مشغول مطالعه ی تاریخ هنر بود، احساس کرد که به ساختن چایخانه ای در اروپا و آسیا گرایش دارد. وقتی به تمپا برگشت، سالنی با الهام از سالن های فرانسوی قرن هفدهم ساخت. پس از آن به فکر تولید محصول چایی با نام تجاری خودش افتاد؛ محصولی شگفت انگیز، اصیل و عالی که نام تجاری خاصی داشت. آنان ریشه ی گیاهان مختلف و گلبرگ های گل رز را ترکیب کردند و چای هندی و دارچین و میخک را نیز به آن افزودند. آخرین ماده ای که به این ترکیب اضافه شد، گل یاسمن بود. امروز سالن تی، یک تجارت رو به رشد است که هر ساله ۱/۵ میلیون دلار درآمد دارد.

زمانی که تریسی در برنامه ی ما شرکت کرد، خندید و گفت:« می دانم که باید مثل یک بزرگسال رفتار کنم، اما من درست مثل یک بچه ام که هر روز یک مهمانی چای به راه می اندازد.»

فکر بزرگ: دانی دویچ
 Tracy Stem, Salon Tea

Saturday, April 16, 2016

قراردادهای ذهنی


پیشونی منو کجا می شونی!

دقت کردید بعضی حوادث مدام برای بعضی ها اتفاق می افتد: مینو تا لباس سفید می پوشد باران می گیرد؛ پروانه تا به ایستگاه می رسد اتوبوس می رود؛ مهبد همیشه دیر سر قرار می رسد؛ به محض این که کامران پشت رل خودروی صفر کیلومتر می نشیند تصادف می کند؛ نامزدهای میعاد سه ماه بعد آشنایی فرار می کنند؛ جدول متقاطع مهتاب همیشه یک خانه ی حل نشده دارد و ... انگار فیلم نامه ی زندگی این اشخاص این طور نوشته شده است و گریزی از آن نیست. بی تردید آن ها از این وضعیت بسیار رنج می برند و افسوس می خورند چرا  سرنوشت دیگری برایشان رقم نخورده است! و با این که قلباً دوست دارند، طلسم را بشکنند و از دست دیو تکرار فرار کنند، موفق نمی شوند؛ مثلاً کامران زمانی که سوار خودرو صفر کیلومتر می شود، با سرعت مورچه ای می راند، منتها نمی داند چطوری و از کجا یک ماشین جلویش سبز می شود و با شدت به ماشین تازه اش می زند. کامران پذیرفته قسمتش این است که یا پشت فرمان خودرو صفر کیلومتر نشیند،یا رنج تصادف را به جان بخرد.
 
واقعاً سرنوشت ما از پیش تعیین شده است و از دایره ی قسمت گریزی نیست؟ استیون هاوکینگ می گوید:« من تازگی ها متوجه شده ام حتی افرادی که معتقدند سرنوشت همه از قبل تعیین شده و قابل تغییر نیست موقع رد شدن از خیابان، دو طرف خیابان را نگاه می کنند!» رهایی از داستان از پیش تعیین شده موضوع یادداشت امروز است.




فیلم نامه از پیش نوشته شده

ما فیلم نامه نویس هستیم یا بازیگر یا کارگردان؟ اگر معتقد به فیلم نامه ی نوشته شده، باشیم خودمان را فقط یک بازیگر می بینیم و نه بیشتر. بازیگری که اسیر متن فیلم نامه است ، بازیگری که مجبور است براساس متن فیلم نامه رفتار کند، برای آن که انتخاب دیگری ندارد. در روانشناسی « رفتاری را که براساس یک موضوع درونی از پیش تعیین شده بروز کند، متن فیلم نامه می نامند.»  برای نمونه افرادی که مرتب شکست می خورند؛ در امتحان رد می شوند؛ روابط نافرجامی دارند یا مورد کلاهبرداری قرار می گیرند، براساس یک فیلم نامه ی درونی عمل می کنند، چنین رفتارهایی غالباً آگاهانه و عمدی نیست، بلکه شخص ناخودآگاه براساس الگوی درونیش رفتار می کند. قراردادهایی که در سکوت بسته می شوند یا قراردادهای کلامی نیز جزو متن فیلم نامه به حساب می آیند. مثلاً شخصی که می گوید هرگز مادرش را ترک نمی کند، نمی تواند به خاطر این قرارداد ذهنی، رابطه ای مستحکم و استوار با همسرش برقرار کند، بنابراین مدام در زندگی زناشویی با شکست رو به رو می شود.



تغییر فیلم نامه

بیاید باور کنیم که بازیگر فیلم نامه ای از پیش نوشته شده نیستیم، بلکه طراح، نویسنده، بازیگر و کارگردان فیلم نامه ی زندگی خویش هستیم. پذیرش این واقعیت نخستین گام برای شکستن طلسم رخدادهای دوباره و دوباره است. هنگامی که دریابیم داستان از پیش نوشته ای وجود ندارد و با اراده هر چیزی ممکن است، دیگر مجبور نیستیم براساس قراردادهای ذهنی رفتار کنیم، می توانیم هر جای که فیلم نامه را که نمی پسندیم عوض کنیم و اوضاع را به نفع خودمان پیش ببریم.


حالا وقتش است با دقت داستان زندگی مان را مرور کنیم، در وقایع مختلف دنبال نقاط مشترک و صحنه های کلیدی بگردیم و ردپای حوادث تکراری را تعقیب کنیم تا به سرنخ ها برسیم. بعد بنشینیم با حوصله فیلم نامه ی دلخواه مان را طراحی کنیم، همان فیلم نامه ای که دوست داریم بازیگر و کارگردانش باشیم.



من تازگی ها متوجه شده ام حتی افرادی که معتقدند سرنوشت همه از قبل تعیین شده و قابل تغییر نیست ،موقع رد شدن از خیابان،دو طرف خیابان را نگاه می کنند!

"استیون هاوکینگ"





زندگی در اینجا و اکنون: پروفسور کورت تپرواین
  M.T☺




M.T

Friday, April 15, 2016

قاب های زنده ی نکسوس



Image credit: Google


این تــــــــــــرانه بوی نان نمی دهد
بوی حـــــــــــــــــــــــــــرف دیگران نمی دهد
سفـره ی دلـــــــــــم دوباره باز شد
سفـــــــــــــــــــره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داســـــــــــــــــــتان نمی دهد:
..... با سلام و آرزوی طول عـــمر 
که زمانه این زمــــــــــــــان نمی دهد .... »

پارمیس جان سلام، خوبی؟

دوباره یک نامه ی کوتاه، ساده، صمیمی و خودمانی دیگر. راستی تولدت مبارک، کاشکی که صد ساله شی! بهتر نبود به جای تصویر قاب های زنده ی گوگل ،عکس کیک تولدت را می گذاشتم؟ واقعیتش فرصت نکردم، برایت کارت تبریک بسازم، آخر سرگرم طراحی داستان تازه ام بودم ( و هستم)، قول می دهم جبران کنم. بیا برویم سراغ گزارش هوا شناسی این هفته:

« آسمان تعطیل است
                                        بادها بیکارند
              ابرها خشک و خسیس
                                             هق هق گریه ی خود را خوردند

من دلم می خواهد
                        دستمالی خیس
                                            روی پیشانی تبدار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس
                                   نـــــــــــــــان ماشینی
                                                                   در تصـــــــرف دارد
          
       ....
             ....
                     ....
                                          آبروی ده ما را بردند! »

هر چند امروز آسمان نیمه تعطیل بود، هفته ی پربارانی را پشت سر گذاشتیم. چند روز حسابی بارید، موزاییک های باران خورده ی کف حیاط گواه این ادعا هستند! دیشب باد، شاخسار درخت توت را چنان محکم  به شیشه های پنجره می کوبید، که گربه ها هم به هراس افتادند و شروع کردند به جیغ کشیدن، یکی شون هنوز از شوک درنیامده است. طفلی، هر چند دقیقه ی یک بار بلند بلند میو میوهای نامفهومی را بلغور می کند.

 گمان می کردیم با آن حملات وحشیانه، امروز آن قدر ببارد که سیل جاری شود. آسمان صاف امروز ثابت کرد که کاملاً در اشتباه بودیم و جمعه همه جا تعطیله، حتی آسمان.

سبز

خوشا هر باغ را بـــــارانی از سبز
خوشا هر دشت را دامانی از سبز

برای هر دریچه سهمی از نــــــور
لب هر پنجره گلدانی از سبـــــــــز

 با وجود بارندگی های روزهای اخیر، بعید می دانم سدها پر شده باشند، بس که پیشانی کشورمان تبدار است. به هر حال به امید روزهای سبز و بارانی، آمین! حالا برویم سراغ تازه ها ی گوگل.


ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمــشده در مه!
ای روزهای ســــــــخت ادامه!
از پشــــت لحظه ها به درآیید!

ای روز آفتابی!
ای مثل چشم های خدا آبــی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشـــن!

این روزها که می گذرذ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!

اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟

اندروید N

سیزدهم آوریل یعنی دو روز قبل، جدیدترین پیش نمایش اندروید N عرضه شد، نسخه ی آزمایشی اندورید N ماه قبل منتشر شده بود، در تازه ترین ویرایش اندروید N، چند خطاها برطرف شده و چند تا ویژگی تازه هم اضافه شده است. برای دریافت نسخه ی بتای اندروید به این آدرس بروید: Android Beta Program


دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم

امروز، او
                 ما را ...
        
          فردا؟



دستیابی به اهداف با تقویم گوگل



دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستین شان
مردمی که رنگ روی آستین شان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند


من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه ی ساده ی سرودنم
درد می کند

راز معبد آفتاب کتابی بود که این هفته خواندم



M.T☺☺
اشعار از قیصر امین پور


              💞 هفته ی خوبی داشته باشید💞











Google introduces customizable Nexus phone cases



M.T

Monday, April 11, 2016

مرور موفقیت های گذشته



«گذشته ها گذشته / بیا که از گذشته ها نگوییم.»
طبیعتاً حالا که سال نو شده است، شما در جستجوی موفقیت های تازه هستید و توقع ندارید حرفی از گذشته ها بشنوید، اما ما قصد داریم نخستین یادداشت موفقیت امسال را با گذشته ها شروع کنیم، درسته که گذشته ها گذشته، ولی کی گفته باید فراموشش کرد؟ مخصوصاً اگر باعث افتخار باشد:)



موفقیت های از یاد رفته

آقای مهاجر پس از انقلاب با خانواده اش به آلمان مهاجرت کرد، آن جا زبان آلمانی یاد گرفت، مکانیک شد و زندگی نسبتاً خوبی برای خانواده اش فراهم کرد. خانواده ی مهاجر مدتی در آلمان زندگی کرد و بعد به امید آینده ی روشن تر راهی ایالات متحده شد. در آمریکا آقای مهاجر انگلیسی و جوشکاری آموخت، اما هنوز خودش را شخص موفقی نمی دانست، بنابراین همراه با خانواده در کلاس های موفقیت ثبت نام کرد.
 یک بار که مدرس کلاس از آقای مهاجر خواست تا چند تا از موفقیت هایش را نام ببرد، ایشان سکوت اختیار کرد، توگویی تاحالا هیچ موفقیتی به دست نیاورده بود، تعریف موفقیت از دیدگاه  آقای مهاجر چنین بود: کادیلاکی آخرین مدل و خانه ای در بورلی هیلز. مدرس کلاس نظر دیگری داشت، برای همین گوشه ای از کامیابی های خانواده ی مهاجر را به یادشان آورد: ورود موفقیت آمیز به سرزمینی بیگانه، یادگیری زبان خارجی، پیدا کردن شغل، مسکن و ....

آقای مهاجر به اشتباهش پی برد و از همان روز شروع به ثبت موفقیت های روزانه اش کرد : سر وقت رسیدن به محیط کار، آموختن زبان انگلیسی، تهیه ی مایحتاج زندگی
و خریدن دوچرخه برای دختر دوست داشتنی اش.



چرا یادآوری موفقیت بسیار مهم است؟

اگر از کنار یک روز معمولی، ساده رد نشویم و جزئیاتش را با دقت از نظر بگذرانیم، می بینیم که بیش از 90% فعالیت های ما موفقیت آمیز بوده و کمتر از 10% کارها با شکست مواجه شده است، پس چرا شکست ها نقطه ی کانونی توجه ما هستند؟ چرا اکثر مردم خود را ناکام می دانند و هیچ نقطه ی روشنی در صفحه ی سیاه زندگی شان نمی بینند؟ چرا به خاطر آوردن پیروزی ها این قدر سخت است، طوری که در همان لحظه ی اول به یادمان نمی آیند، در صورتی که باخت ها  را روزی هزار بار مرور می کنیم؟


به نظر می رسد این معضل ریشه در فرهنگ ما دارد،
کسی کاری به کار آدم های خوب و سر به زیر ندارد، همه تو رسانه ها دنبال ماجراهای مردمان حاشیه ساز و جنجالی هستند، به این ترتیب بچه ها با تمرکز بر شکست بزرگ می شوند. تا زمانی که همه چیز خوب پیش می رود، همه می گویند ولش کن، کاری به کارش نداشته باش، اما امان از روزی که خطایی رخ بنماید ، آن وقت حتی ساکت ترین آدم هم دادش بلند می شود و خط و نشان می کشد. عمر پیروزی ها کوتاه است، مانند برف آرام بر سرت می نشینند و آنی و بی خبر محو می شوند، در حالی که اشتباهات مدام یادآوری می شوند.

شما احتمالاً الآن برای یادآوری آن یازده سالی که قبول خرداد شدید ،حضور ذهن ندارید. اما مطمئناً داغی آن خردادی را که مردود شدید تا دم مرگ فراموش نمی کنید. تماشاگرها برای مدافعی که هزار توپ خطرناک را از زمین خودی دور کند، هورا نمی کشند، اما گاهی برای مدافعی که گل به خودی می زند اسلحه می کشند. . . برای آن که خطاها، باخت ها و شکست ها همواره با داد و هوار و واکنش شدید مواجه می شوند، همیشه تو ذهن هستند، زیرا مغز اتفاقاتی را که با هیجانات شدید همراه باشد، راحت تر به خاطر می آورد.

 چه حقیقت وحشتناکی! موفقیت های گذشته کارت های برنده ی شما هستند، پس نباید اجازه دهید که شکست ها  کارت های شما را به همین راحتی بسوزانند و از بین ببرند. به یاد نیاوردن موفقیت های گذشته برای پویندگان جاده ی موفقیت نقطه ضعف بزرگی است، زیرا موفقیت دیروز است که به شما دل و جرأت می دهد تا موفقیت امروز را بسازید.
همان طور که استفان کاوی در کتاب « هفت عادت مردمان مؤثر» گفته:« انرژی مثبت حلقه ی نفوذ را گسترش می دهد.»،پس باید با حربه ای منفی ها و ناکامی ها را دور بزنید، تا بر مثبت ها متمرکز شوید و سطح اعتماد به نفس تان را افزایش دهید. تنها راه گریز از مرور شکست های گذشته، تمرکز هوشیارانه بر موفقیت های گذشته است. در اینجا چند تا از بهترین روش های تمرکز بر موفقیت های گذشته را فرا می گیرید.


راه های سازنده برای افزایش سطح اعتماد به نفس

با نه موفقیت اصلی شروع کن : دوره ی زندگی خودتان را به سه بخش مساوی تقسیم کنید، و سه تا از موفقیت های هر دوره را روی کاغذ بیاورید.

صد موفقیت را نام ببر : این یکی ساده نیست، نوشتن صد تا موفقیت برای هیچکی آسان نیست، حتی برای موفق ترین ها. برای نوشتن صد موفقیت حتی ساده ترین موفقیت ها را در نظر بگیرید، مثل بستن بند کفش، مسواک زدن، رفتن به کلاس اول، رد شدن از خیابان و .....

دفتر شرح روزانه موفقیت درست کن: هر روز موفقیت هایتان را در دفتری ثبت کنید، این کار نه تنها به شما یادآوری می کند همواره تعداد کامیابی ها بیشتر از ناکامی ها است، بلکه اعتماد به نفس تان را به طرز چشم گیری افزایش می دهد. در ضمن هر وقت احساس کردید که روحیه ی خوبی ندارید، یا به دل و جرأت مضاعف نیاز دارید، حتماً این دفتر را ورق بزنید و
با مرور یادداشت ها قوت قلب بگیرید.

نماد های موفقیت خود را به نمایش بگذار: دور و برتان را با مدارک موفقیت پر کنید. لوح های تقدیر، عکس ها، مدال ها، جایزه ها را جلوی چشمتان بگذارید، همین کار را درباره ی موفقیت های فرزندانتان نیز انجام دهید: نقاشی ها، کاردستی ها، کارنامه، کارت تقدیر و جوایز آن ها را در جای جای خانه به نمایش بگذارید.


« شما آهن ربایی زنده هستید، در مورد هر چه بیندیشید، همان را به خود جذب می کنید. برایان تریسی »


تمرین آیینه: این تمرین باید سه ماه هر شب انجام بشود، هر شب پیش از خواب رو به روی آیینه بایستید به چشم های خودتان زل بزنید و از خودتان بابت تمام کارهایی که در آن روز انجام دادید تشکر کنید، در آخر دقایقی به چشم های خودتان خیره شوید، آن قدر که خجالت بکشید، بعد بگویید که عاشق خودتان هستید. این کار برای اغلب اشخاص بسیار سخت است، ما آموخته ایم که مدام خودمان را نقد کنیم و از خودمان ایراد بگیریم، برای همین خیلی سخت است که خودمان را ستایش کنیم و از خطاهایمان به راحتی چشم پوشی کنیم، بعد از سه ماه متوجه تغییرات اساسی در رفتارتان می شوید، می بینید که دیگر برای موارد سطحی و پیش پا افتاده خودتان را سرزنش نمی کنید و بیشتر از گذشته قدر خودتان را می دانید. ادامه ی تمرین پس از ماه سوم بسته به نظر شماست.

پاداش کودک درون: در درون هر شخص سه بخش مستقل وجود دارد، خود بالغ، شبه والد و شبه کودک. تصمیمات منطقی، محاسبات، پرداخت صورتحساب و ... با خود بالغ است، در واقع، خود بالغ بخش منطقی وجود شماست. شبه والد با باید ها و نبایدها شما را کلافه می کند، شبه والد همانند والدی شما را تربیت و مدیریت می کند. شبه کودک، همانند کودکی سه ساله است، با رفتار کودکانه اش شما را به شوق می آورد یا از کار می اندازد. وجود شبه کودک همان قدر لازم است که دو تای دیگر. باید با این بچه همانند بچه ها تا کنید، یعنی وقتی سرتان غر می زند که از کار خسته شدم، با جایزه ای به او انگیزه بدهید، مطمئن باشید همانند کودکان صبورانه تا پایان کار منتظر می ماند. مبادا گولش بزنید یا جایزه اش را فراموش کنید! که اگر این طور بشود مانند بچه ها همه چیز را به هم می ریزد. بنابراین بعد از هر موفقیتی پیروزی تان را جشن بگیرید، تا کودک درون تان به وجد بیاید و برای کار بعدی انرژی بیشتری داشته باشد. در ضمن برای آن که تشویق شده و پاداش گرفته ، مدام موفقیت هایش را تکرار می کند.

احساس کمال : میل به کمال طلبی در همه هست، تا وقتی کاری تمام نشده آرام و قرار ندارید، همین که مطمئن شوید به انتهای جاده رسیده اید مغرورانه به آرامش می رسید. بنابراین مزیت دیگر جشن گرفتن موفقیت ها تغذیه ی میل کمال طلبی است.



مبانی موفقیت: جک کنفیلد
                                                                                                            M.T









M.T

Saturday, April 9, 2016

مجازات خویشتن




پیشانی گُلی همیشه یک بریدگی، خراش یا قرمزی رو پیشانی اش داشت درست مثل شخصیت های کارتونی. علتش را نمی دانستم، آن قدرها هم فضول نبودم که بپرسم. تا یک غروب که حسابی قاطی کرد و پیش چشم همه پیشانی اش را کوبید به دیوار، نه یک بار که چند بار. خودآزاری یکی از آن مواردی است که باید برای همیشه دورش را خط کشید. حدس تان درست است، رهایی از مجازات خویشتن موضوع یادداشت امروز است.



خودآزاری

 خودآزاری مفهوم غریبی نیست، در زمانه ی یارانه و رایانه اکثر مردم خویش را به طریقی مجازات می کنند، گرچه خودآزاری ، نوآوری عصر مدرن نیست. پیشینه ی مجازات خویشتن به قرون میانه برمی گردد، عصری که روحانیان مسیحی خود را تازیانه می زدند تا با پرداخت تاوان گناهانشان به بهشت روند. در دوران جدید شکل خودآزاری با گذشته متفاوت شده است، دیگر از شلاق و تازیانه خبری نیست، اما بیزاری از خویشتن موج می زند، حالا بیشتر خودمان به صورت روحی آزار می دهیم و با محروم کردن خویش از زیبایی ها و شادی خودمان را مجازات می کنیم. هر چند هنوز هستند کسانی که با تنبیه بدنی ،خودشان را مجازات می کنند.



عوامل زمینه ساز خودآزاری

 تحقیقات بیشماری که در زمینه ی خودآزاری صورت گرفته است، نشان می دهد که ریشه ی خودآزاری را در پنج عامل می توان پیدا کرد: وابستگی. کمال گرایی. ضربه ی روحی. سرکوب احساسات. بی ارزشی.




مجازات خویش به مثابه کفرگویی و توهین به خداوند است.


زندگی در اینجا و اکنون: پروفسور کورت تپرواین
  M.T☺





M.T☺



Friday, April 8, 2016

تیلت براش : اپ جادویی برای عاشقان هنر دیجیتال



از در درآمـــــــــــــــدی و من از خود به درشدم
گویی کز این جـــــهان به جـــهان دگـــــر شدم
چشـــــــمم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست
صــــــاحب خبـــــر بیامد و من بی‌خبــــــر شدم


پارمیس جان سلام

خــــــــــــــــــــوبی؟ به سلامت رسیدی منزل؟

می دانم تازه از سفر برگشتی و حسابی خسته ای. حتماً کلی هم خبر داری، پس من با پر گویی ( پر نویسی) سرت را به درد نمیارم. امروز فقط دو تا روایت دارم که مانند داستان طناب قرمز به هم می رسند. روایت اول پنج شنبه + من + فیلم = هنر هفتم

از دوران کودکی تماشای فیلم های پنج شنبه ها شب ها ( شب های جمعه ) را از دست نمی دادم، برای همین اخبار ساعت 9 که شروع می شد، بست می نشستم پای تلویزیون. البته کشته مرده ی خبر و اخبار ایران و جهان نبودم، این شگردم بود. خانواده ی ما اخبار دوست بود، بنابراین رأس ساعت 9  بزرگترها آب دست شان بود زمین می گذاشتند و می پریدند سمت تلویزیون تا اخبار را ببینند. من هم نه همان گوشه کنارها، بلکه درست یک متر مانده به تلویزیون می نشستم و در حالی که گل های قالی را می شمردم از اخبار روز دنیا مطلع می شدم. ( برای همین بود که در دوران کودکی اسم تمام رئیس جمهورها، نخست وزیرها، حتی وزیر وزرای سیارات منظومه ی شمسی را بلد بودم، یکی از فواید تماشای اخبار)

گوینده ی خبر که می گفت خدانگهدار، جمع گرم خانوادگی متفرق می شد، هر کی می رفت دنبال کار و بارش جز من که منتظر برنامه ی بعدی می نشستم. برنامه ی بعدی در سالهای متفاوت ، متفاوت بود: گاهی سخنرانی امام، زمانی روایت فتح و ... -از نوجوانی روایت فتح را خوب به خاطر دارم- و تو که غریبه نیستی، من نه اهل سخنرانی بودم و نه اهل جنگ و روایت فتح، به هر حال چاره ای نبود، تنها با این شگرد یعنی بست پای تلویزیون نشستن می توانستم فیلم آخر شب را نجات بدهم. آخر رسم خانوادگی ما در آن روزگار این جوری بود که تلویزیون تا وقتی روشن بود که مخاطبی داشت، اگر کسی جلوی تلویزیون ننشسته بود خاموشش می کردند، و حساب کن تلویزیونی که ساعت نه و نیم ، ده شب خاموش بشود، محال است ساعت یازده و نیم ، دوازده شب آن هم به درخواست  یک بچه روشن بشود، همه می گویند مگر تو خواب نداری بچه؟ بچه باید ساعت 9 کپه ی مرگ بذاره، نه این که تا نصف شب بیدار باشه.

اما بچه ای را که از پای تلویزیون جم نخورده، به سختی می شود برش داشت. به همین خاطر من حتی یک لحظه هم چشم از گیرنده ی تلویزیون برنمی داشتم و حتی زمانی که روشنایی منزل رو به خاموشی می نهاد، همچنان در همان نقطه نشسته بودم. الآن که سالهای سال از آن دوران گذشته می گویم عجب کار خوبی کردم، بسیاری از فیلم هایی که الآن خوب به خاطر دارم همان فیلم های شب جمعه است، کاش حالا هم به اندازه ی همان وقت ها سمج و صبور بودم.

این روایت اول بود، روایت تو دل داستان بود، روایت فتح را می گویم.


روایت دوم: دبیر دینی + من + گریه= اشکم در نمیاد

یک دبیر دینی داشتیم که یک دونه بود، تک، یگانه، بی همتا! موجود خاصی بود، من که زیاد از معلم های دینی خوشم نمی آمد، چون همه اش درباره ی حجاب و روز قیامت و صحنه ی محشر صحبت می کردند، این یکی را خیلی دوست داشتم، با این که از همه ی معلم های دینی ما مؤمن تر بود و مقنعه اش تا مچ دستش می رسید، به یاد ندارم یک بار درباره ی حجاب مان به ما تذکر داده باشد و با این که خجالتی بود، آدم گرم و خوش مشربی بود، حرف های جالبی نیز می زد به خصوص درباره ی طرز سلوک با دوستان. برای ما عادی بود زنگ تفریح به رفقامون بگوییم برو از دکه خوراکی بخر، یا یک لیوان آب برایم بیار. دبیرمان می گفت: به دوست تان دستور ندهید، امامان ما هرگز به یاران شان دستور نمی دادند، می گفت : من و دوستانم، هر وقت خواسته ای داریم، خواهش مان را به صورت یک پیشنهاد مطرح می کنیم، مثلاً می گوییم ما گرسنه ایم، بامرامی هست که زحمت رفتن تا دکه را قبول کند؟

خنده دارترین کار دبیر بی نظیرمون زیارت عاشورا خوانی بود، یعنی من می مردم از خنده. روزهایی که زنگ دینی و قرآن داشتیم، از قبل وظیفه امان را می دانستیم، زنگ تفریح تمام نیمکت ها را دور کلاس می چیدیم، مقنعه ی سفید سر می کردیم و با یک زیارت عاشورای جیبی رو به قبله می ایستادیم، به محض این که خانم معلم به کلاس قدم می گذاشت، رو به قبله می ایستاد و با صدای بلند زیارت عاشورا را قرائت می کرد.

شاید بپرسید این کجاش خنده دار بود، کلش، یعنی چیدن میزها دور کلاس و سلام دادن به امام حسین و بعد اشک هایی که سرازیر می شد ، تمامش برای ما نوجوان های پر شر و شور خنده دار بود. یعنی خدایش اگر دبیر دیگری بود کلی دستش می انداختیم ولی این خانم معلم آن قدر گل بود که هیچ وقت به رویش نیاوردیم این مراسم زیادی رو اعصاب است. یادم نمی رود یک دفعه ناظم در کلاس را زد، هیچ کس جواب نداد، چون داشتیم زیارت عاشورا می خواندیم. بعد خودش در را باز کرد آمد تو کلاس. ما و میز و نیمکت ها را که دید اصلاً شوکه شد، یک چند دقیقه مات و مبهوت وایستاد دم در و بی هیچ حرفی به ما زل زد، سپس با صدایی آرام ، نجوا گویانه پرسید اینجا چه خبره؟ ما نیز همان طور آرام و با خنده ی  ریز نخودی پاسخ دادیم: داریم به امام حسین (ع)  سلام می دهیم. بیچاره بدون این که حرفی بزند همان طور شوکه مثل برق گرفته ها از کلاس بیرون رفت، هنوز هم که هنوزه، کشف نکردیم برای چی آمده بود تو کلاس.

راستش، این خانم معلم جوان ما طرفدار پر و پا قرص دفاع مقدس بود، نمی دانم از خانواده ی شهدا بود یا نه، هیچ وقت نگفت، آن قدر آدم مخلص و بی ریایی بود که بعید بود از این حرف ها ازش بشنوی، فقط می گفت من هر روز یک گوشه می شینم و برای امام حسین (ع) و شهدا یک دل سیر اشک می ریزم ( الآن دارم اینها را با خنده می نویسم، اما همش حقیقته، خانم زمینی نبود، آسمانی بود، ماه بود، ستاره بود، نه خورشید!)


آقای مرتضی آوینی که شهید شد، طفلی عزادار شد. آن روز من کنار دست مرجان نشسته بودم، که خانم معلم شروع کرد به خواندن یکی از نوشته های شهید آوینی. هر سطری را که می خواند، چند دقیقه اشک می ریخت و سطر بعدی را ادامه می داد. من حسابی تحت تأثیر قرار گرفته بودم، به خصوص که شهید آوینی را دوست داشتم، با این که روایت فتح را اجباری تماشا می کردم، اما صدای آوینی را خیلی دوست داشتم، صدای آرام بخش و آسمانی داشت، گرچه متن ها بسیار زیبا بودند، اما صدای دلنشین ایشان آدم را منقلب و احساساتی می کرد، دلت هری می ریخت پایین، گویی طنین صدای شهدا را می شنیدی.

آره، خانم معلم که اشک می ریخت، دلم می خواست بزنم زیر گریه و بلند بلند گریه کنم، که بگویم ما هم بی احساس نیستیم و شهید آوینی و شهدا و مین و دفاع مقدس را دوست داشتیم. اما دریغ از یک قطره اشک!

 اصولاً با این من اشکم دم مشکمه و تقی به توقی بخورد می زنم زیر گریه، در عزاداری ها اصلاً گریه ام نمی گیرد، حتی اگر سینه ام مالامال از درد و غم باشد. آن روز هم استثنا نبود، هر چی تلاش کردم اشکی بریزم ، بی فایده بود، اشکم نمی گرفت. من به تلاش ادامه دادم، تا این که سرانجام یک قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر شد، همان موقع مرجان پقی زد زیر خنده و گفت: این قدر زور نزن تا اشک بریزی. من با تعجب نگاهش کردم و به خودم گفتم : یعنی این قدر تابلو بود؟ خلاصه بعد از فرمایش رهایی بخش مرجان تمام فعالیت ها برای اشک سازی را کنار گذاشتم و از نوشته ی زیبای شهید آوینی لذت بردم، خانم معلم هم همچنان اشک می ریخت. ( خلاصه آن روز متوجه شدم ما از آن دسته آدم هایی که مناسبتی گریه می کنند نیستیم، یعنی اشک های ما خود جوش و کاملاً طبیعیه. ولی این گریه نکردن در مواقع عزاداری معضل بزرگیه، چون همه می گویند عجب آدم بی احساس و بی رگیه! )

این هم روایت دوم بود و همان طور که اولش گفتم دو سر این روایت ها همچون داستان طناب قرمز به هم رسیدند تا مناسبت امروز شوند، روز هنر انقلاب اسلامی. آره، به احترام استاد آوینی یک چنین روزی روز هنر انقلاب اسلامی نامگذاری شده است. گفتم هنر؟ گنجشکک اشی مشی/ لب بوم ما نشین/ بارون میاد تو خیس می شی/ برف میاد گوله می شی/ میفتی تو

حوض نقاشی

 تصور کن چه لذتی دارد اتاقت بوم نقاشیت باشد، اشتباه برداشت نکن، نمی گویم با ماژیک و مداد رنگی بیفتی به جون در و دیوارای خونه، بلکه از یک اپ نقاشی سه بعدی صحبت می کنم.


با این اپ که Tilt Brush نام دارد، چند روز پیش آشنا شدم، وبلاگ گوگل معرفیش کرده بود. حیف که، فعلاً نمی توانم این اپ هیجان انگیز را امتحان کنم، چون هدست واقعیت مجازی ندارم. به هرحال تصور این که وسط اتاق بایستم و دست هایم را در هوا حرکت بدهم و یک نقاشی سه بعدی با کلی ستاره و آتش خلق کنم برایم شگفت انگیز است. این اپ با هدست اچ تی سی ویو کار می کند. بنابراین اگر دیدی یکی با هدست VR وسط خیابون ایستاده و دست هایش را در هوا می چرخاند فکر نکن بس که تصاویر 360 درجه دیده خل شده، او فقط دارد نقاشی می کشد.


راستی امروز مناسبت های دیگری هم دارد، مثل روز قطع رابطه ی ایران و آمریکا در سال 1359، و روز فناوری هسته ای. بی شکی راجع به این دو مورد اخیر تا دلت بخواد در چند سال اخیر صحبت کرده ایم و موضع خودمان را مشخص کرده ایم، امیدوارم همان طور که مسئله ی فناوری هسته ای ایران حل شد، مسئله ی رابطه هم حل بشود، تا ما به مسائل دیگری بپردازیم. چه مسائلی ؟ اوه، تا دلت بخواد مسئله داریم.

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتــــــاب
مهرش به جان رسید و به عیوق برشدم


تا بعد
 M.T
                                                                                                                               



M.T

Saturday, April 2, 2016

خود پنداره ی منفی




رهایی از خود پنداره ی منفی


خود پنداره، تصوری است که هر شخص از خودش دارد. خود پنداره، یا مثبت است یا منفی.
در حالی که، خودپنداره ی مثبت حس غرور و ارزشمندی را به شخص القا می کند و عملکردش را در زندگی بالا می برد، با خودپنداره ی منفی حس حقارت و بی ارزشی به شخص غلبه می کند و لذت تجربه های تازه از وی سلب می شود. شخص نامطمئن به خویش، به مانند سربازی شکست خورده سر جا می ایستد و تسلیم روزگار می شود. پس شکی نیست، که رهایی از خودپنداره ی منفی برای زیستن در لحظه، کاملاً ضروری است.



خود پنداره

وقتی به دنیا می آییم، هنوز به وجود « من » واقف نیستیم و طبیعتاً پنداره ای از خودمان نداریم. قبل از این که به خودمان بیاییم و بفهمیم که من چیست یا کیست، دیگران تصور خودشان از من را به ما تلقین می کنند، منِ خوب، زلزله، خوشگل، باهوش و ... حرف هایی که راجع به خودمان می شنویم، تأییدها، نوازش ها، تشویق ها، تنبیه ها و سرزنش ها، هویت ما را در این دوره شکل می دهد. این تصویر انعکاسی طوری در دل و جان مان نفوذ می کند ،که تأثیرش اغلب تا پایان عمر همراه ما است.

بزرگتر که می شویم، شروع می کنیم به شناخت خود و تفکر درباره ی من. حالا می کوشیم با توجه به علایق و توانایی ها هویت تازه ای برای خودمان دست و پا کنیم. به این ترتیب، روی منِ دست و پا چلفتی کودکی را با هویت جدید می پوشانیم و به من ِ صنعتگر، هنرمند، تاجر، خلاق، عاقل و ... تبدیل می شویم. عوامل بیشماری در شکل گیری هویت در این مرحله اثر گذارند مانند: تحصیلات، قیافه، استعدادها، مهارت ها، دارایی، جایگاه اجتماعی، راه و رسم زندگی، شغل، روابط اجتماعی، ارزش ها، رویاها و ....
 پر واضح است که من در این دوران نیز از تأثیرات محیطی در امان نیست. در حقیقت، تصویری که اطرافیان و جامعه از شخص دارند، بر خودپنداره ی وی اثر بسزایی دارد و برحسب این که، این تصویر بر خودپنداره منطبق است یا نیست، می تواند باعث تقویت یا تضعیف آن شود. عواملی که به هویت مربوطند عبارتند از:
تصویر از خود: خودم را این گونه می بینم.
تصویر آرمانی: دوست دارم این جوری باشم.
تصویر آرمانی بازتابی: گمان می کنم اطرافیانم ( مادر، پدر، برادر، خواهر، دوست، همسر و ...) مایلند این جوری باشم.
تصویر نامطلوب: این موارد ... را در مورد خودم نمی پسندم.
تصویر بازتابی: اطرافیان گمان می کنند که خودم را این گونه می بینم.


تصویری که از خودمان داریم بر زندگی و روابط مان اثر گذار است،  هنگامی که خودپنداره ی مثبت از سوی جامعه و اطرافیان تأیید شود، سبب افزایش خودباوری شده، عزت و احترام را به ارمغان می آورد. برعکس، محصول خودپنداره ی مثبت تأیید نشده از سوی اجتماع، حس بی ارزشی، سرخوردگی و محرومیت از شأن و منزلت اجتماعی است. بنابراین بهتر است محیط و شرایط مناسب رشد خودپنداره خویش را بیابیم و ویژگی های ارزشمند وجود خودمان را در اختیار اشخاص ناآگاه قرار ندهیم، تا افسرده نشویم. به عنوان مثال یک نقاش نوگرا به سختی ممکن است در روستایی دورافتاده پیشرفت کند، زیرا مردم آن دیار درکی از هنر و استعدادش ندارند،بدیهی است که این هنرمند در شهری مدرن آسان تر پیشرفت می کند. می گویند حضرت عیسی (ع) در شهر خودش بیت اللحم قادر به شفای بیماران نبود، به دلیل فقدان ایمان و اعتقاد به آن حضرت.



تصویر شکسته

مسئله ی غم انگیز راجع به خودپنداره فروریختن آنی آن است، تصویری که سالها باعث افتخار است، گاه در یک لحظه از دست می رود. زیرا تصویر بیرونی همانند ساختمانی است که اسکلتش شرایط بیرونی است و در صورت حذف شرایط باورعمومی نیز فرو می ریزد. به عنوان مثال، فوتبالیست مشهوری که در یک مسابقه آسیب دید و به ناچار با دنیای ورزش خداحافظی کرد، باورهاش چنان درهم شکست ،که خودش را همانند کودکی ضعیف و ناتوان احساس می کرد.


 هنگامی که تصویر بیرونی از خودپنداره  فاصله می گیرد، شخص رنج و فشار زیادی را متحمل می شود و خودپنداره روز به روز تضعیف می شود ،شایسته است همیشه بین خودپنداره و تصویر بیرونی تعادل ایجاد کنیم و یا با قرص های ویتامین خودپنداره را تقویت کنیم، سه تا قرص ویتامینی که در این موارد توصیه می شود عبارتند از :
1- هر روز معیارها و ارزش های خودمان را بررسی کنیم، اگر هنوز عمیقاً به آن ها معتقد هستیم جای نگرانی وجود ندارد.
2- با خودمان و اطرافیان مهربان باشیم تا حس خوبی داشته باشیم. این احساس خوب را جایگزین حس احترام و شهرت کنیم.
3- هر روز خودمان را به چالش بکشیم و از خودمان بپرسیم « به راستی من کیستم؟» ، به زودی متوجه می شویم آن چه فکر می کردیم نیستیم، من فانی ، من واقعی نیست و خودپنداره ی سابق توهمی بیش نبوده است.« آه از دست صرافان گوهر ناشناس/ هر زمان خر مهره را با دُر برابر می کنند!»

******

به چالش کشیدن خویش این نکته ی مثبت را دربردارد، که از توهمات خالی شده، خود حقیقی مان را پیدا می کنیم، آن هنگام که با اصل خودمان رخ به رخ شدیم، می بینیم لازم نیست بابت از دست دادن نگران باشیم. بلکه بهتر است به ایفای ماهرانه نقش هایی که به ما واگذار شده بپردازیم و به نقشی دل نبندیم؛ زیرا شرایط موقتی است، اما من اصیل مانا است.


 
شما هیچ کدام از آن چیزهایی که در مورد خود فکر می کنید یا دیگران بر روی شما بازتاب می دهند، نیستید. اما با وجود این آماده باشید، تا با دیگران همراهی کنید و بهترین کاری را که از شما ساخته است انجام دهید!

 

زندگی در اینجا و اکنون: پروفسور کورت تپرواین
  M.T










M.T

Recent Posts

My Blog List

Blog Archive

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com