This blog is about books, eBooks , my memories and tragic accidents.

Friday, July 22, 2016

زرین‌ترین مرد سینمای ایران

Gotta Catch Em All by Matt Kaufenberg:

۳
خانه‌ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد

دوباره سلام،  الآن دمای اتاق دقیقاً ۳۶درجه‌ی سانتیگراد است، تازه با وجود پنکه‌ی کوچولویی که در اتاق روشن است. هوا چنان داغ شده که خانواده‌ی سرمایی ما که زیاد اهل کولر نیست ناچار شده کولر را راه‌ بیندازد... ای داد و بیداد!  تازه اینجا نه مرکز شهر است و نه جنوب شهر، نزدیک کوه و جنگل است، ببین آنهایی که کنار کویر هستند چه گرمایی را تحمل می‌کنند!
در خوزستان که از آسمان آتیش می‌بارد دمای هوا آنجا از پنجاه درجه‌ هم گذشته است... خدا را صد هزار مرتبه شکر که با این موج گرما هنوز که هنوز است نفسی می آید و می‌رود. خوب برویم سراغ شماره‌ی سه. شماره‌ی سه؟
راستش دو هفته پیش نامه‌ام در اصل سه‌گانه بود، تکه‌ی اول تبریک عید فطر بود، تکه‌ی بعد داستان خروج انگلستان از اتحادیه‌ی اروپا بود و بخش آخر هم درباره‌ی حوادث روز مثل درگذشت آقای عباس کیارستمی، کشته شدن دو شهروند آمریکایی به دست نیروهای پلیس، گرامیداشت هیجدهم تیر و چهارم جولای             و اخبار داغ دیجیتالی همچون بازی موبایلی پوکمون گو ،اضافه شدن استریم آنواتو  به تیم پلتفرم ابری گوگل، تصمیم گوگل بر ساخت ساعت اندروید پوشیدنی و ...  اما وقتی که قسمت دوم نوشته‌ام تمام شد و دیدم ساعت از دو نیمه شب هم گذشته است، از خیر نوشتن قسمت سوم گذشتم و به خودم گفتم فردا هم روز خداست.

و فرداش آمد، همان فردایی که روز خدا بود، اما دیدم نوشتنی‌های دیگری دارم، پس بخش سه را به روزهای آینده موکول کردم و برگه‌های تقویم ورق خورد و روزها سپری شد اما قسمت سوم به خانه‌اش نرسید.
حالا دیگر خبرها بیات شده است، و همه می‌دانند پوکمون چقدر کشته مرده دارد و فریادهای اعتراض برادران و خواهران سیاهپوست آمریکایی هم فرونشسته است، پس چه لزومی به نوشتن قسمت سوم است؟
استدلال خوبی است، اما با فلسفه‌ی کار را که کرد آن که تمام کرد جور در‌نمی‌آید، بخصوص که امروز خبری داغ‌تر از گرمای هوا نیست. پس من چند خط از مرحوم کیارستمی می‌نویسم و یک چند خطی هم از نژاد‌پرستی و شاید هم از تب و تاب بازی‌های آن‌لاین.
Pokémon by Arthur Romanov:
رهگذر شاخه‌ نوری که به لب داشت
 به تاریکی شن‌ها بخشید و به انگشت
نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا
سبزتر است
سخت است، خیلی سخت است درباره‌ی شخصیتی که زیاد نمی‌شناسمش بنویسم، البته ویکیپدیا هست و مصاحبه‌ها و گفت‌‌و‌گوهای دوستانی که او را می‌شناختند، اما کافی نیست، شاید نوشتن از بیل گیتس و استیو جابز برایم بسی راحت‌تر باشد تا نوشتن از کیارستمی، فیلمساز برجسته‌ی کشورمان که همه‌ی دنیا می‌شناسندش، جز من که خوب نمی‌شناسمش.
«خانه‌ی دوست کجاست؟»، نخستین فیلمی بود که از عباس کیارستمی دیدم، نه یک‌بار که چند‌بار دیدمش. با این وجود داستان فیلم خوب در خاطرم نمانده‌ است. شاید به این خاطر که چند‌بار دیدمش زود هم به فراموشی سپردمش :)
بچه که بودم اصلاً فیلم‌های تکراری را دوست نداشتم، از پلنگ‌صورتی خوشم نمی‌آمد و فیلم مستند اسکیموها را هم از بر بودم، آن‌قدر خوب که سر زنگ علوم برای بازگویی زندگی جالبشان تشویق شدم.
هر‌بار که تلویزیون را روشن می‌کردم، می‌گفتم: اَاِاُــــــــــ این که دوباره تکراریه.
و مادرم آه می‌کشید و می‌گفت: نشد یکبار بگویی جدید است. نمی‌شه که همه‌ی فیلم‌ها تکراری باشند.
و من می‌گفتم: خوب تکراریه دیگه، چون قبلاً دیدمش.
و واقعاً بیشتر فیلم‌ها را چند‌بار دیده بودم، البته یک‌سری فیلم‌های تاریخی و قدیمی و باشکوه هم بود، همان‌هایی که پنج‌شنبه‌ شب‌ها دیروقت پخش می‌شد، که فقط یک‌بار دیده بودمشان.
بله، عباس کیارستمی گناهی نداشت. کودک بودم و عاشق فیلم‌های ماجراجویی و هیجان‌انگیز. فیلم‌های ساده و صمیمی را هم دوست داشتم بسیار، اما فقط برای یک‌بار تماشا.
این شد که زیاد خاطره‌ی دلچسبی از عباس کیارستمی برایم نماند. به هر‌حال کیارستمی باعث مباهاتم بود. از آن جهت که فیلمسازی بود که فیلم‌های هنری می‌ساخت و خوب هم می‌ساخت، اهل مادیات نبود، جایزه‌های خوشگلی می‌برد و اسم ایران را سر زبان‌ها می‌انداخت. آن هم در دورانی که اروپایی‌ها ما را تروریست می‌دیدند و از ایران تصویر بیابان و شتر داشتند.
بزرگتر که شدم، هم به فیلم مستند گرایش پیدا کردم و هم به سینمای معناگرا. یکی از سرگرمی‌هایم تماشای فیلم‌های مستند شبکه چهار بود، که اغلب خارجی بودند و متنوع. درباره‌ی همه‌ی موضوعات از زندگی شخصی فیلمسازان هالیوودی گرفته تا زندگی سربازان ویتنامی از جنگ برگشته، بیماریها، محیط زیست و غیره.
یک‌بار هم مستندی از زندگی کیارستمی دیدم، البته نه از شبکه‌ی چهار، (به گمانم از شبکه‌ی دو). به‌هرحال تماشای آن فیلم حس بسیار خوبی بهم منتقل کرد؛ اینجا مردمانی دارد که با تمام وجود به فرهنگ و هویت‌شان عشق می‌ورزند و پرچم دوستی را در سرتاسر عالم به اهتزاز درمی‌آورند.
حیف که عباس کیارستمی رفت، حیف! هربار که یکی از نوابغ از دست می‌رود از خودم می‌پرسم چند سال دیگر باید بگذرد تا یکی بیاید و جای خالیش را پر کند، تازه اگر بیاید، اگر بیاید...
آخرین اثری که از عباس کیارستمی دیدم تابستان پارسال بود، همان جمعه‌‌‌ای که شهرداری درخت افرایمان را قطع کرد٬ داشتیم «آشنایی با لیلا» را می‌دیدیم که درختمان افتاد کف کوچه. آن موقع نمی‌دانستم کیارستمی این فیلم‌نامه‌ی زیبا را نوشته- آخر، تیتراژ فیلم پخش شده بود که برای تماشای فیلم به دیگران ملحق شدم- تازه به این مطلب پی برده‌ام، دقیقاً از دو هفته پیش که ویکیپدیا را خواندم.

چه فیلم قشنگ و نمناکی (=پر اشک و آه) بود، درباره‌ی زنان بود و مردان. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، یکی از دلایلی که در کودکی فیلم‌هایی مثل خانه‌ی دوست کجاست باب طبعم نبود به خاطر هنرپیشه‌های پسرش بود.کلاً فیلم‌هایی را که تمام هنرپیشه‌هایش پسر بودند را دوست نداشتم(به جز فوتبالیست‌ها و فیلم‌های جنگ‌جهانی دوم). دوست داشتم قهرمان فیلم همیشه دختر باشد، البته نه از این دخترهای توسری خور، بلکه یک دختر معمولی نترس و مسئول.
خوشحالم آخرین اثری که از آقای کیارستمی دیدم یک چنین حس خوبی را به من القا کرد، دختری که از خواسته‌اش کوتاه نیامد. البته کاش پسر داستان سیگار را ترک می‌کرد و این دو جوان به هم می‌رسیدند ولی موفق نشد، و زیبایی فیلم هم در همین بود، که پایانی واقعی داشت.

الآن فیلم‌های تکراری را هم دوست دارم (چون دیگر خوره‌ی تلویزیون نیستم.)

Charmander Pokemon by Artyom Khamitov🐉:

جغرافیای نبوغ
و در آن عشق به اندازه‌ پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن کوچه
که از پشت بلوغ سر به در‌می‌آرد
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد
بعد از حوادث دلخراش لوییزیانا و مینه‌سوتا، بسیاری از آمریکایی‌ها از وقوع این حوادث وحشتناک احساس تأسف کردند، رئیس اپل هم با معترضان هم‌صدا شد و گفت: هنوز برای بسیاری از مردم، عدالت دور از دسترس است.
هفته قبل راجع به همین موضوع مقاله‌ای از یک خانم  سیاهپوست آمریکایی خواندم، درباره‌ی مشکلات رنگین‌پوستان در جامعه‌ی آمریکا، تبعیض‌ها و تنهایی‌شان. مسائلی که گمان می‌کردیم چند دهه پیش از میان رفته، هنوز وجود دارد و آفریقایی-آمریکایی‌ها را سخت آزار می‌دهد.
عجیب نیست که در سال ۲۰۱۶هنوز از تبعیض‌نژادی حرف می‌زنیم و زیان می‌بینیم؟ هر لحظه در یک گوشه‌ی دنیا شماری انسان بی‌گناه فقط به جرم رنگ و تبار و نژادشان به طرز وحشیانه‌ای از بین می‌روند، و ما دست روی دست گذاشته‌ایم و گوش به زنگیم تا ببینیم این بار نوبت کجاست: آمریکا، اروپا، هند و پاکستان، یمن و عربستان، سوریه و ترکیه، عراق و افغانستان یا استرالیا و آفریقا، اصلاً چه تفاوتی می‌کند؟ همه خواهر و برادر ما هستند، خواهرها و برادرهایی که بی‌هیچ گناهی پرپر می‌شوند و به زمین می‌ریزند. راستی چرا بعضی‌ها احساس می‌کنند زمین و زندگی متعلق به آنهاست و دیگران سهمی ندارند؟چرا این‌قدر به نژاد خوبشان می‌نازند؟ مگر نمی‌دانند تمدن بشری محصول تنوع نژادی است؟
دیشب تا پاسی از شب، حدود ساعت سه، بیدار بودم و مصاحبه‌ی جف گوینز را با اریک واینر مرور می‌کردم. اریک واینر نویسنده‌ی کتاب «جغرافیای نبوغ» است، و جف با او راجع به کتابش گفت‌وگو کرده بود.
از آن جایی که نبوغ یکی از موضوعات مورد علاقه‌‌ام است  -همین اواخر کتابی درباره‌ی نبوغ خوانده بودم. سوژه‌ی یکی از داستانهایم یعنی اعتماد به نفس را در صفحات همان کتاب پیدا کردم :)- بنابراین نمی‌توانستم تا صبح فردا صبر کنم، بی‌معطلی به سایت نویسنده گوینز رفتم و مصاحبه‌ی شانزده صفحه‌ای را خواندم.
آقای واینر که از جغرافی زیاد خوشش میآید تصمیم گرفته تا درباره‌ی نقش محیط در پرورش نبوغ مطالعه کند. به همین سبب چندتا سرزمین را که در اعصار مختلف مکان ظهور نوابغ بودند انتخاب کرد و تحقیق را آغاز کرد: مکان‌هایی مثل فلورانس که یادآور لئوناردو داوینچی‌ است و آتن و اسکاتلند و حتی همین «سیلیکون ولی» که محیط نابغه‌پرور عصر ماست.
پس از مطالعه‌ی بسیار و مسافرت به بسیاری از این سرزمین‌ها و تحقیق فراوان متوجه شد که محیط جغرافیایی حقیقتاً در پرورش انسان‌های مستعد و نابغه تأثیرگذار است. و تصادفی نیست که در سیلیکون ولی هزاران ذهن خلاق و نوگرا وجود دارد؛ محیط آنجا به گونه‌ای است که زمینه‌ی ظهور نوابغ فراهم می‌آورد.
بنابر مشاهدات آقای واینر محیط‌های خلاق دارای سه ویژگی مشترک هستند که عامل اول از سه عامل دیگر مهم‌تر است، این سه عامل عبارتند از: تنوع، تشخیص و آزادی.
تنوع: با یک نگاه به سیلیکون‌ولی متوجه می‌شوید که چقدر زیاد از تنوع نژادی برخوردار است. واینر می‌گوید احتمال اینکه در روستای همگون و یکدست نابغه شوید تقریباً صفر است، برعکس شهر ناهمگون. شهرهای نابغه‌خیز از شهرهای دیگر ناهمگون‌تر هستند، یعنی فراوانی تنوع نژادی در آنها بسیار بالا است. طبیعی است وقتی سلایق، فرهنگ‌ها و طرز فکرهای متفاوت در کنار یکدیگر قرار بگیرند با فوران ایده‌های نو مواجه می‌شویم.
براساس همین اصل تهران چند میلیونی برای پرورش نوابغ بهتر از روستایی دور‌افتاده در دشت کویر است. 
**با تعمق در این موضوع نکته‌ی جالبی را کشف کردم، اینکه چرا کشور ایران با وجود برقراری عامل اول، سرزمینی نابغه‌پرور نیست؛ یعنی با وجود مردمانی با ضریب هوشی بالا و این همه تنوع قومی. به نظرم قضیه‌ی من من، تو تو و یارکشی است. مشاهدات واینر می‌گوید زندان‌ها نیز محیط‌های ناهمگونی هستند و ازنظر تنوع بسیار غنی هستند، اما سالی چند نابغه بیرون می‌فرستند؟
تنوعی که به ستیز و جنگ و کشمکش و درگیری‌های قومی بینجامد تنوع مورد نظر واگنر نیست. تحقیر، توهین یک قوم یا دسته و برتر شمردن گروهی‌ دیگر نابغه بار نمی‌آورد. به عنوان مثال، در دوران طلایی اسکاتلند فقیر و غنی در کنار یکدیگر می‌زیسته‌اند.

اگر آرزو دارید یک‌بار دیگر ایران مهد حافظ و سعدی و ابن‌سینا و فارابی و خوارزمی و بیرونی، نصیرالدین توسی و رازی‌های نوین باشد، جامعه‌ای متشکل از عقاید، سلایق، تفکرات و گرایش‌های متنوع بسازید. نه مثل جامعه‌ای که الآن داریم: واقعاً متنوع است، ولی از نوع تنوع زندانی. فقط راه برای یاران خودی باز است، اندیشه‌ها و سلایق دیگر فرصت جولان ندارند: همه جا، در آموزش و پرورش، در اقتصاد، در سیاست.
و اشتباه برداشت نکنید منظور من دولت فعلی نیست. من از تفکر حاکم بر جامعه‌ی ایرانی از خانواده گرفته تا مدرسه و محیط کاری و در سطح بزرگتر از حکومت حاکمه صحبت می‌کنم. عقاید مخالف در هیچ دوره‌‌ی تاریخی در ایران‌زمین مورد احترام و ستایش نبوده‌اند، به نظر می‌رسد این تقسیم بندی خودی‌ها و بی‌خودی‌ها از همان دوران باستان در ایران حاکم بوده است و کماکان ادامه دارد. 
خداوند یک هنرمند است. او زرافه، فیل و مورچه را آفریده است. در حقیقت، او هرگز سبک خاصی را دنبال نکرده است، فقط کارهایی را انجام داده است که اراده‌ی انجام آنها را داشته است.    پابلو پیکاسو

تشخیص: توانایی تمیز ایده‌های خوب از بد
شکی نیست که نابغه‌ها فرصت‌ها را بهتر از دیگران تشخیص می‌دهند. در سیلیکون ولی روزی هزاران ایده‌ی نو مطرح می‌شود، اما تنها بعضی ایده‌ها پذیرفته می‌شوند. به مغز نوابغ هزاران ایده خطور می‌کند اما آنها فقط به بهترین ایده‌ می‌چسبند و بقیه را فراموش می‌کنند.

آزادی: از محیط‌هایی زیادی قانون‌مدار نمی‌توان انتظار ظهور نابغه را داشت.
نمی‌دانستم دقیقاً این واژه را چطور معنا کنم، چون معنای اصلیش بی‌نظمی، شلختگی و نابهنجاری است. منظور این است که زیاد تابع نظم و قوانین خشک و سخت نباشید. زندگی هدایت، آکوتاگاوا یا داوینچی را بررسی کنید، چقدر منظم بودند؟

اگر توقع دارید هر کاری را سر ساعت مشخص انجام دهید و اضافه بر سازمان، زمان نمی‌گذارید توقع نبوغ نداشته باشید. نابغه‌ها این گونه رفتار نمی‌کنند؛یعنی تا وقتی از اثرشان راضی نشده‌اند برای آن وقت می‌گذارند و مواقعی نیز که حسش را ندارند کار را تعطیل می‌کنند. آدم‌های بسیار دقیق و قانون‌مدار نمی‌توانند این رفتار را تحمل کنند، اما این شیوه بین نابغه‌ها عمومیت داشته و دارد. (می‌دانیم که استیو جابز چقدر دیر به خانه می‌رفت و کارمندانشان گاهی در شرکت می‌مانند.)
بنابراین به فرزند نابغه‌تان زیاد سخت نگیرید، اگر دوست دارد چند ساعتی مطالعه را کنار بگذارد و با دوستانش بیرون برود به تصمیمش احترام بگذارید. اگر شلخته است و اتاق نامرتبی دارد، درک کنید که درست مثل بقیه‌ی نابغه‌هاست، شاید محیط آشفته‌اش ایده‌‌های جالب‌تری را به ذهنش بیاورد.

این خلاصه‌ی مصاحبه‌ی جغرافیای نبوغ بود، واینر می‌گوید هیچ‌کس نمی‌داند مکان بعدی ظهور نابغه‌ها کجاست، اما مسلماً جایی است که سه تا شرط بالا را دارد.
در ضمن این درست است که اگر سیلیکون‌‌ولی باشید احتمال اینکه نابغه شوید بیشتر از تهران است. اما این به این معنا نیست که نمی‌شود در تهران یا در روستایی دور‌افتاده نابغه شد، می‌شود در هر مکانی سه شرط بالا را برقرار کرد. کتاب واینر بخصوص برای مادر، پدرها و اولیای مدرسه خوب است تا بدانند چه جوی در خانه یا مدرسه‌ مهیا کنند که استعدادها شکوفا شوند.
Washing Machine-Pikachu by tere:
در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
کودکی می‌بینی
رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه‌ نور
و از او می‌پرسی
خانه دوست کجاست؟
و بالاخره، بازی پوکمونگو که نگرانی‌های زیادی را ایجاد کرده است. پوکمون‌گو یک بازی موبایلی براساس واقعیت مجازی است.
در دو هفته‌ی اخیر هر روز تصاویر پوک‌مون‌ها را همه جا می‌بینم و ازشون همه جا می شنوم.
کمپانی نینتندو  بی‌شک یک نابغه است.
 شما تجربه‌ی بازی با پوکمون را دارید؟ من که ندارم. و با این که عاشق این سبک بازی هستم و یکی از رویاهای دیرینه‌ام ترکیب واقعیت و مجاز بوده است، بعید می‌دانم که اصلاً طرف این یکی بروم. نه از آن جهت که می‌ترسم معتادش بشوم. فقط به این خاطر که زیاد اهل بیرون رفتن از خانه نیستم و باید پوکمون‌ها را در بیرون از خانه جست. 
 تمام گلایه‌ها و دردسرهایی که این بازی درست کرده به خاطر همین مسئله است. در بازی‌های دیگر شما در خانه‌تان می‌نشستید و فقط خطر کم تحرکی و اضافه‌وزن تهدیدتان می‌کند. اما در این بازی شما مجبورید از خانه بیرون بزنید و به مکان پوکمون‌ها بروید و آنها را با توپ‌های مجازی هدف بگیرید.
در خبرها آمده که بعضی‌ها در جوی آب افتادند، بعضی‌ها زیر ماشین رفتند و برخی حوادث دلخراش دیگر. خیلی‌ها هم پولدارتر شدند، مثل اپل، گوگل، نینتندو، کافی‌شاپ‌ها، رستوران‌ها، کافه‌ها، سازندگان پهپاد و تجهیزات دیجیتالی (که برای یافتن هیولاها در زمین و آسمان به یاری شما می‌آیند.)

2016 Trending Pose by Alfrey Davilla | vaneltia:
به نظر من وضعیت نگران کننده‌ای نیست. یک ماه دیگر سال تحصیلی شروع می‌شود و بچه‌ها به مدرسه برمی‌گردند و تب این بازی‌ هم تا حدی فروکش می‌کند. از طرفی باید خوشحال بود که توفیق اجباری نصیب بچه‌های عصر دیجیتال هم شد که از خانه بیرون بزنند و تیرکمان بازی کنند. با این  تفاوت که بچه‌های قدیم با تیرکمان واقعی گنجشک واقعی را هدف می‌گرفتند، بچه‌های حالا با توپ خیالی یک دشمن خیالی را هدف می‌گیرند. شاید هم پدربزرگ مادربزرگ‌ها حق دارند که تصور کنند ما فضایی هستیم و یک خرده خل. ولی در اینکه پوکمون‌گو بازی جالبیه هیچ شکی نیست.

بزرگترهای ایرانی می‌گویند: چقدر خوب که ما در ایران هستیم. زیرا اینجا بازی به سختی دانلود می‌شود و  پوکمون هم به سختی پیدا می‌شود، برخلاف آمریکا که فت و فراونه. 

مطلب اخیر را در زومیت خواندم. خودم که تلاش‌هایم برای دانلود بازی بی‌ثمر بود. هفته‌ی قبل سعی کردم دانلودش کنم موفق نشدم. یک وقت فکر نکنید برای خودم می‌خواستم ها نه. من الآن تازه یک خرده با داستانم نشستم، اگر پا شم دیگر معلوم نیست کی دوباره باهاش بنشینم. به قول سعدی
مپـــران دلم را که این مرغ وحشی
 ز بامی که برخاست مشکل نشیند

 گفتم داستان یادم آمد به خاطر یادداشت امروز نشد وقتی برای داستانم بگذارم نمی‌شود هم خدا را خواست و هم خرما را (البته گاهی می‌شود :))

موفق باشید
تا بعد
 

** آخرشم، سه‌گانه‌ی من کامل نشد، می‌خواستم درباره‌ی حذف وبلاگ دنیس کوپر هم بنویسم که نشد، ولی به همین رضایت می‌دهم.

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند



توضیحات اضافه شده در تاریخ بیست و ششم مرداد: آن روز نام سایت دریببل را صحیح ننوشته بودم، لحظه‌ای که دکمه‌ی ارسال زدم تازه متوجه این موضوع شدم، خواستم اصلاحش کنم بلاگر باز نشد. و تلاش‌هایم در روزهای بعد هم مؤثر واقع نشد تا جمعه‌ی قبل. آن روز دکمه‌ی ادیت را زدم و نام را اصلاح کردم، اما متن منتشر نشد، الان دیدم متنم پیش‌نویس شده است.
 این دردسرهایی بود که با این متن داشتم، امروز دستی به سر و روش کشیدم، اما به متن اصلی دست نزدم. به هرحال من از این متن ناراضی نبودم که بخواهم برش دارم (حرف‌هایی را که نوشتم باور دارم)، هرچند چون متن را سریع نوشتم نگارشش عالی نیست.
در ضمن یکی دو هفته قبل یک ویدیوی عالی درباره‌ی نحوه‌ی بازی پوکمون‌گو دیدم، اگر طالبید به تماشایش بنشینید.
البته این بازی هنوز در ایران مجوز نگرفته است، اما هیچ بعید نیست که بگیرد، چون بازی جالبی است و بسیار پولساز و کی از پول بدش میاد؟ 
 

How to play Pokemon Go

 

Pokemon by Ruslanlatypov:










M.T

Tuesday, July 19, 2016

Let's make Our Bicycle Lane



Despite the strong wind, Uncle Larry looked carefully about. That is why he spotted a set of green bicycle track in the street, it looked as if Parmis had painted her bike wheels green, then she had made a bicycle lane with their tracks. The light green marks led to a tall maple that a tandem bike leaning against.

 "Look what I've found! Let's complete this bicycle lane." Uncle Larry shouted gladly as he approached the bicycle. Mr. Assistant slowly lifted his lids and saw Larry getting on the bike.  "OMG, OMG!" Mr. Assistant said as he hurried to join his friend.

After wearing the bike helmets, the friends started pedaling their bike along the trail.

At first everything looked exciting; the men were riding swiftly and fighting bravely against the crazy wind, while leaving the green tracks in the track. Then something unpleasant happened, the way blurred before Uncle Larry's eyes. At once he squeezed the front brake levers, but the wheels skidded; Uncle Larry flew over the bars, the bike ran into a tree and flipped, and Mr. Assistant fell to the ground.

Minutes later, Uncle Larry sat up and pulled out a tissue, then said, "I'm Sorry, I couldn't see as I had something in my eyes, we--"
"Sorry to interrupt, but it's not odd that the wind has dropped since the bike struck the tree?" Mr. Assistant asked as he dusted some sumac from his untidy hair.

Uncle Larry was so surprised to find what his assistant said was true; there was no breath of wind in the air. Uncle Larry turned to that enormous elm tree stood there. A sparkle emerged in his eye, when he saw a white paint brush shining on the tree trunk. Now he knew why the wind had died down; the sign on the tree trunk said, "Here is the sixth destination."

Uncle Larry quickly got up from the ground. He stood in front the of mysterious tree, staring at the sign. He wondered why Parmis had painted it upside down. Uncle Larry turned his attention to his assistant, who was busy with collecting the Haft-seen items. So when they fell off the bicycle, the basket tipped over and all its things spilled out onto the ground. Finally Mr. Assistant put the whole objects in the basket and came up to Larry.

Mr. Assistant pointed at the sign, "Oh, here is the sixth destination! but this sign seems too strange, doesn't it?" Uncle Larry nodded and softly touched the sign. As soon as his hand felt the painting, the ground opened up and greedily swallowed them up.


 They fell into a deep, dark well. It was almost dry, there was only a little water in the well. Mr. Assistant looked so shocked. The instant he fell in the well, he began jumping up and down and shouting for help.

Uncle Larry looked down, the seven red pomegranates floated on the water mirror. Uncle Larry took one of them, then put his hand on his assistant's shoulder, "Don't worry! Only put it into the basket." However, Mr. Assistant continued jumping about, deciding to ignore uncle Larry's request.

Uncle Larry waited for a while, finally he tired and shouted, "Stop Splashing me!"
 Mr. Assistant turned his attention to Uncle Larry. He felt embarrassed to see Uncle Larry's clothes were wet through.
Mr. Assistant said, his voice shaking, "I'm really Sorry, Larry... But I'm so afraid of the dark... where is here?"
Uncle Larry, "Be Brave and Find the exit instead of crying!"

Mr. Assistant nodded, and the two of them began to check the sides of well, brick by brick. Uncle Larry noticed one of the bricks feel slightly loose. He pushed that loose brick, and the trapdoor opened smoothy.


Best Wishes
M.T☺





M.T

Tuesday, July 12, 2016

A Lucky Number



Look what I've found

They went back to the telephone booth. Uncle Larry confidently picked up the receiver. He smiled at his assistant and dropped the coin into the slot. As the little coin clinked into the telephone's tummy, Uncle Larry burst into tears. Mr. Assistant sighed wearily, "It is out of the order, isn't it?" Uncle Larry nodded his head, there was only a crackling noise on the line, Engineer Larry wish he had a screwdriver.

Mr. Assistant said, "Don't be disappointed, try again!" Uncle Larry gave a nod, in the coin return, he pulled the coin-return lever several times. Guess what happened? and what he received?  A birthday card?

Nope, A paint brush! The coin-return slot spit out his coin with a pretty paint brush. This little paint brush was his Fifth Birthday Present.

Mr. Assistant said with a laugh, " Ha ha ha, this telephone turns coins into the paint brush."

Uncle Larry took a deep breath, he was very happy that everything turned out all right. At that point he picked up his brush, the fifth marker disappeared.

They intended to head for the next destination that a strong gale began to blow.  A great cloud of sumac rose into the air, and the castle went blood-red. The maples were shaking, and the dead leaves were swirling around them.

Uncle Larry opened the booth door, his assistant said, "It's stormy, let's wait until the wind drops."

Uncle Larry shook his head, "No, we'd better leave right now." then stepped out into the street, and set off for the sixth marker.

Mr. Assistant seemed to hesitate for a few minutes, so he would like to stay there. But he changed his mind about remaining at the booth, he couldn't leave Larry alone.

The sympathetic assistant put the coin into his basket. However, when he wanted to leave the booth, he heard such a loud boom that he froze to the spot. All at once the whole booth shook because a maple tree hit it. Then the booth began to rock back and forth for forty-three seconds. Mr. Assistant stared at the ceiling with fear, the maple branches lashed at the booth roof. Mr. Assistant shut his eyes and waited.

One minute or two had gone by, when he heard Uncle Larry's shout, "What are you doing?...Why don't you come out?"

Mr. Assistant jumped out of the booth, then opened his eyes quickly, just at the moment some sumac got into his eyes, Poor Assistant squeezed his eyes shut and followed Uncle Larry.


Minutes later, the wind was still blowing. It was really hard to walk in such a strong wind, the basket was almost blown off three times, but the assistant had saved it every times. Now he clutched the basket tightly in his hand, as if it was his baby.

Despite the strong wind, Uncle Larry looked around carefully. He noticed a tandem bike leaning against a maple tree. "Look what I've found!"Uncle Larry said as he invited his friend to get on the bike. After they wore the bike helmets, they started pedaling the bike up the track.

Everything went well, until the way blurred before Uncle Larry's eyes.






Best Wishes
M.T☺


Telephone's tummy is a new word, it means the pay-phone's coin-box.




M.T

Monday, July 11, 2016

اشکالی ندارد که روی شانه‌های دیگران بایستیم؟






 رز بلامکین، که فروشگاه نبراسکا فرنیچر‌ مارت را در دهه ۱۹۳۰بنیان نهاد، روش بازارپردازی ساده‌ای مبتنی بر کاهش قیمت در صورت افزایش حجم خرید را با خود از روسیه آورد و در فروشگاه خود مورد استفاده قرار داد. مغازه‌داران محلی حاضر به تخفیف دادن نبودند و رز توانست بخش زیادی از فروش آن‌ها را از آن خود کند. در حقیقت، این مقدار چنان زیاد بود که آن‌ها تحت عنوان اعمال تجاری غیر‌منصفانه از وی شکایت کردند.
او دفاع ساده‌ای داشت؛ مغازه‌داران دیگر پول خیلی زیادی می‌گرفتند. قاضی به نفع رز رأی صادر کرد و روز بعد همراه با همسرش به فروشگاه رز رفت و از آنجا برای خانه خود فرش خرید.
 رز روش تخفیف دادن را خودش اختراع نکرد، او از روشی که مغازه‌داران روسیه به کار می‌بستند اقتباس کرد و آن را برای کسب درآمد در خانه جدید خود در آمریکا به کار برد.



براساس ایده‌های آزموده شده و به اثبات رسیده عمل کنید

وارن بافت می‌گوید: «نیازی نیست به همه چیز فکر کنید. این اسحاق نیوتن بود که گفت: من بخش‌های بیشتری از جهان را دیده‌ام، زیرا روی شانه‌های غول‌ها ایستاده‌ام. هیچ اشکالی ندارد که روی شانه‌های دیگران بایستیم.» در هر صورت، یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات مدیران جوان این است که فکر می‌کنند برای اینکه بتوانند به اوج برسند، حتماً باید از خودشان ایده‌ای داشته باشند یا حرکتی خلاقانه از خود نشان دهند. حال اینکه، ایده‌های درخشان، در اغلب موارد منجر به حماقت‌های پرهزینه می‌شوند.

وارن کشف کرده است که بهترین ایده‌ها در کسب‌ و کار و زندگی، ایده‌های آزموده شده و به اثبات رسیده هستند که احتمال شکست آن‌ها تقریباً صفر است.

این ایده‌های آزموده شده از کجا می‌آیند؟
آن‌ها برگرفته از سایر افراد و شرکت‌هایی هستند که آن‌ها را با موفقیت به کار برده‌اند.


می‌توانیم با بررسی عملکرد شرکت‌های موفق، با ده‌ها ایده فوق‌العاده در خصوص نحوه‌ی انجام کاری به شیوه‌ی درست آشنا شویم و با مطالعه‌ی عملکرد شرکت‌های ناموفق، می‌فهمیم که اشتباه کردن چقدر آسان است.

مایلز دیویس، نوازنده‌ی به نام موسیقی جاز، یک‌بار گفت: «هنرمندان سطح پایین‌تر اقتباس می‌کنند، هنرمندان بزرگ می‌دزدند.» همین امر می‌تواند در خصوص مدیران شرکت‌ها نیز صدق کند. هرگاه ایده‌ بزرگی می‌بینیم، باید آن را بدزدیم و بی‌درنگ به کار ببریم.

این ایده‌های شگفت‌انگیز را از کجا پیدا کنیم؟
 می‌توانیم با بررسی عرصه رقابت، ببینیم دیگران چه کاری را درست انجام می‌دهند و چه کاری را اشتباه انجام داده‌اند.

جک رینگ والت، مالک و مدیر یک شرکت بیمه‌ کوچک به نام نشنال ایندمنیتی واقع در زادگاه وارن در اوماها بود. جک، شرکت خود را با توجه شدید به هزینه‌ها اداره می‌کرد و مقررات سخت‌گیرانه‌ای برای صدور بیمه‌نامه داشت؛ او فقط در صورتی بیمه‌نامه صادر می‌کرد که مطمئن می‌شد برایش درآمد ایجاد می‌کند. اگر نرخ‌ها کاهش می‌یافت، او بلافاصله صدور بیمه‌نامه را متوقف می‌کرد، حتی اگر به این معنا بود که کارکنانش بیکار شوند؛ و او توان این کار را داشت، زیرا در زمان رونق، سرمایه‌ خوبی برای خود اندوخته بود.
 او یک بار به وارن گفت: «چیزی به نام ریسک بد وجود ندارد. فقط نرخ‌های بد وجود دارند.» جک با چنین روش مدیریتی، ثروتمند شده بود. وقتی وارن شرکت نشنال ایندمنیتی را خرید، نه تنها فلسفه جک در خصوص مقررات صدور بیمه‌نامه را حفظ کرد، بلکه از آن زمان به بعد، این فلسفه را در تمام شرکت‌های بیمه‌ای که در آن سرمایه‌گذاری کرده است، به کار می‌برد. صدور بیمه‌نامه براساس مقررات، موجب شده برکشایر از یک شرکت بیمه کوچک در اوماها، به یکی از بزرگ‌ترین کارگزاری‌های بیمه در جهان تبدیل شود.

نیازی نیست بر فراز اورست بروید تا بدانید مرتفع است و مجبور نیستید یک نابغه باشید تا یک مدیر عالی یا شرکتی با مدیریت خوب را شناسایی کنید. اما وقتی این کار را انجام دادید، توجه کنید و شروع به یادگیری از افراد پرسابقه نمایید. این کار برای وارن سودمند واقع شد و برای شما هم همین طور خواهد بود.

رازهای مدیریت وارن بافت: به قلم ماری بافت و دیوید کلارک.
مترجم: ناهید سپهرپور









Friday, July 8, 2016

بهار را باور کن


۲
بهار را باور کن؟

«یک شب از راه دور با من باز
صحبت از دوری و جدایی کرد

آن قدر مثل من دلش پــر بود
تا مـــرا مثل خود هوایی کرد
                                                علیرضا حکمتی»

 با راهیابی فرانسه و پرتغال به فینال یورو ۲۰۱۶ تکلیف این مسابقات هیجان‌انگیز هم تقریباً مشخص شده است. جالب‌تر از این مسابقات جنب‌و جوش جزیره‌نشین‌ها بود؛ درست در همان زمانی که مردم اروپا سرگرم رقابت‌های یورو ۲۰۱۶بودند، بریتانیایی‌ها پای صندوق‌های رأی رفتند و به جدایی از اتحادیه‌ی اروپا آری گفتند.

تعجب برانگیز بود، اما باور کنید با شناختی که از انگلستانی روباه صفت داریم این موضوع چندان هم دور از انتظار نبود، اگر فرانسوی‌ها یا ایتالیایی‌ها یا آلمانی‌ها اتحادیه را ترک می‌کردند بیشتر در بهت فرو می‌رفتیم.

بعد از این جدایی ارزش پوند سقوط کرد و مردم دنیا سه دسته شدند: بیشتر مردم از هرگونه اظهار نظر خودداری کردند و سرنوشت اروپا را به خدا سپردند. دسته‌ای دایره و تنبک برداشتند و شادی کردند که آخ‌جون انگلستان مستقل شد و نظام سرمایه‌داری از هم پاشید و ما خوشبخت شدیم. دسته‌ی آخر هم گفتند جدایی اصلاً به نفع انگلستان نیست و انگلیس سر خانه‌ی اول برمی‌گردد، گول این ادا و اطوارها را نخورید.

حالا من که نمی‌دانم شما جزو کدام دسته هستید، اما خودم از جدایی انگلستان عصبانی شدم و پیش خودم نظریاتی هم بافتم، که در زیر آن را می‌خوانید. هرچند واقعاً نمی‌شود آینده را پیش‌بینی کرد، امیدوارم وقایع بسیار بهتر از تصوراتم پیش رود، حالا برویم سراغ برگزیت:

نوجوان بودم که غوغای اروپای متحد دنیا را برداشت، وقتی داستان برداشته‌شدن ایست‌های گمرکی و پیمان شنگن را شنیدم، به اروپایی‌ها غبطه خوردم که چه راحت در تعطیلات به کشور همسایه می‌روند و برمی‌گردند و چه لذتی از زندگی می‌برند! کاش ما هم در آسیای متحد زندگی می‌کردیم!

البته چون زیاد فیلم و سریال پیرامون جنگ جهانی دوم دیده بودم، به این اتحاد مشکوکانه می‌نگریستم. یعنی مردمی که چند دهه‌ قبل آن طوری به جان هم افتاده بودند و شهرهای زیبا را با خاک یکسان کرده بودند، آن‌قدر متنبه شده بودند و از گذشته درس عبرت گرفته بودند که منافع مشترک را به منفعت‌طلبی و کشورگشایی ترجیح دهند؟

نمی‌دانستم، تنها چیزی که می‌دانستم این بود که صلح پایدار در سایه‌ی نوعدوستی، فداکاری و ترجیح مصلحت عمومی به مصلحت شخصی امکان‌پذیر است، آیا اروپایی‌ها به آن حد از بلوغ فکری رسیده بودند که دست از خودخواهی بردارند و منافع همسایه‌ها را منفعت خود بدانند؟ نمی‌دانستم.
 وقتی اتحادیه‌ی اروپا روز‌ به روز بزرگتر شد و قدرتش را به رخ دنیا به ویژه رقیبش آمریکا کشید، پنداشتم که به آن بلوغ فکری رسیده‌اند و نگرانی‌هایم بی‌‌اساس بوده است. گفتم این آلمان و فرانسه و انگلستان و ایتالیا دیگر آن کشورهای زیاده‌خواه دیروز نیستند، آرمان امروزشان
صلح و ثبات منطقه است.

چند سالی به خوشی گذشت، تا این که یک سری مشکلات گریبان اتحادیه را گرفت، مانند مشکلاتی که از پیوستن کشورهای بلوک شرق ایجاد شد و سر و صدای غربی‌ها را درآورد. غربی‌ها شاکی بودند که شهروندان شرقی‌ به کشورشان می‌آیند، فرصت‌های شغلی‌شان را گرفته و دردسرهای دیگری برایشان به وجود می‌آورند، این اختلافات هر روز بیشتر می‌شد که بحران اقتصادی هم از راه رسید و اوضاع پیچیده‌تر شد. این گونه بود که بعضی‌ها زمزمه‌ی جدایی سر دادند، پیشتاز جدایی‌خواهان بریتانیای بزرگ بود، اگرچه اتحاد اروپایی‌ها محکم‌تر از آن بود که بشود این شایعات را جدی تلقی کرد.

خودم چند ماه پیش که خبر ساز مخالف انگلیسی‌ها را شنیدم، آن را شوخی سیزده‌بدر در نظر گرفتم، اما با خواندن نظریات شماری از شهروندان بریتانیایی حس کردم که زمزمه‌ها به فریاد شبیه‌تر است و جدایی محتمل است، شاید باید آماده باشیم.

و شد آن چه باید می‌شد، در همه‌پرسی بیست و سوم ژوئیه انگلیسی‌ها به جدایی از اتحادیه رأی دادند. بعد هم سردمداران‌ جزیره اشک تمساح ریختند که ما این را نمی‌خواستیم و خواست ملت بوده، و ارزش پوند هم به پایین‌ترین مقدار در سی‌ سال گذشته رسید تا باور کنیم که مغبون واقعی این حادثه بریتانیاست و نه اتحادیه‌ی اروپا یا مردم دنیا. درست است که بد هیچ‌کس را نمی‌خواهیم، اما خدا کند راست گفته باشند!

آخر برای ما که پولدار نیستیم، ولی پیگیر قیمت ارز و سکه و دلاریم، این سقوط‌های یک شبه اصلاً هراس‌انگیز و دهشتناک نیست، می‌دانیم نفت یک چند سالی بالا می‌رود و چند دهه‌ای هم پایین می‌آید، یا پوند شاید یک چند ماهی پایین برود، اما چند قرنی بالا می‌‌ماند، برای همین سقوط ارزش پوند و استعفای نخست‌وزیر بریتانیا اشک‌مان را در نیاورد و این وقایع تأسف‌برانگیز را دلیلی بر سقوط اقتصاد این کشور بی‌پناه و آینده‌ی تیره و تارش نمی‌بینیم.

برعکس از مظلوم نمایی انگلیسی‌ها و برگزاری این رفرندام آن هم در بحبوحه‌ی رقابت‌های یورو  ۲۰۱۶تن‌مان می‌لرزد، و مرغ فکرمان به جاهای نه چندان خوب پرواز می‌کند و گذشته‌ی روباه پیر را به خاطر می‌آوریم و از خودمان می‌پرسیم این بار دیگر چه نقشه‌ای تو سرش است؟

بعد تحلیل این کارشناس آمریکایی و آن اقتصاددان اروپایی را می‌خوانیم و مطلع می‌شویم که همه گفتند انگلستان چاره‌ای جز همراهی با اروپا ندارد برا‌ی آن که اتحادیه منافعش را بیشتر تأمین می‌کند و دلواپس نباشید آب از آب تکان نمی‌خورد.

البته گوشه‌چشمی هم به آن تعداد قلیلی از کارشناسان داریم که می‌گویند نمی‌شود نظر مردم انگلستان را نادیده گرفت، آنها جدایی را انتخاب کردند و دولت بریتانیا ناچار است به رأی مردم احترام بگذارد.

از مجموع این نظریات چنین برداشت می‌شود، زود است که در مورد آینده‌ی انگلستان قضاوت کنیم و این که انگلستان با اتحادیه‌ی اروپا بماند یا نه، هنوز در پرده‌ای از ابهام است.



اما قدر مسلم انگلستان از جدایی هدف خاصی را دنبال می‌کند و اگر جدایی انگلستان از اروپا قطعی شود، مغبون اصلی این ماجرا اتحادیه‌ی اروپاست و نه انگلستان. زیرا خروج یکی از مهمترین اعضا آسیب جبران‌ناپذیری به اعتبار و منزلت این اتحادیه در اروپا و جهان وارد می‌آورد و ممکن است فکر جدایی را به ذهن دیگران هم بیندازد و چند دهه بعد از این اروپای یکپارچه چیزی باقی نماند جز افسانه‌ای.


حتی اگر انگلستان با اتحادیه‌ی اروپا بماند، بدعتی که گذاشته به این راحتی از ذهن اروپاییان محو نمی‌شود و بعید نیست از این به بعد هر روز در یکی از کشورهای اروپا شاهد همه‌پرسی برای خروج از  اتحادیه‌ی اروپا باشیم.

البته همه‌ی اینها که گفتم فقط در حد حدس و گمان است و شاید و شما شایدها را باید نگیرید، ممکن است انگلستان دوست‌داشتنی هیچ هدف پلیدی نداشته باشد و خروجش از اتحادیه هیچ اثر سویی بر سیاست‌های اقتصادی و خارجی اروپا نگذارد و اتحادیه‌ی اروپا کماکان قدرتمند و پر نفوذ در عرصه‌ی بین‌الملل باقی بماند و به قول کارشناسان انگلستان شکست خورده و منزوی شود.

برای نخستین بار در زندگیم امیدوارم پیش‌بینی کارشناسان آمریکایی و اروپایی درست از آب در‌بیاید و صلح و ثبات در اروپا و دنیا استمرار داشته باشد.

از همه‌ی این شوخی‌ها گذشته، انگستان ثابت کرد که رفیق و متحد خوبی نیست و نشستن در قایق انگلستان فقط آه و حسرت را به دلت می‌گذارد.



*احتمالاً می‌پنداشتید که چون گاه‌گداری بی‌بی‌سی را می‌خوانم یا تماشا می‌کنم، مثل بعضی هموطنان گرامی دایره و تنبک بردارم و از این جدایی مسرور باشم؟ نه، سیاست صلح‌طلبانه‌ی ما ثابت است، نفع عمومی را به نفع خواص ترجیح می‌دهیم. و می‌دانیم از این تحلیل‌ هم خوشتان نمی‌آید، مشکلی نیست تحلیل کارشناسان را بخوانید :)














M.T

ماهی که خدا گریست



  ۱
ماهی که خدا گریست
 

«گو شمع میارید درین جمع که امشـــــب
 در مجلس ما ماه رخ دوســـــت تمامست

  حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
  کایام گل و یاسمن و عید صیـــــــامست»

عیدتان مبارک! رمضان هم تمام شد، رمضانی که شاید آن‌‌ قدرها هم به دل خدا نچسبید، به گمانم حتی چند قطره‌ای نیز اشک ریخت.

ماراتنی که از طلوع داس رمضان در کشتزار آسمان شروع می‌شود و تا درو شدن همه‌ی خوبی‌ها و رحمت‌ها و دمیدن هلال شوال ادامه می‌یابد. رمضان را از آن جهت ماراتن می‌خوانم که مثل ماراتن سخت و طاقت‌فرساست. باید به نحو شایسته‌ای انرژیت را مدیریت کنی، تا نیمه‌ی ماه از رمق نیفتی و بتوانی به خط پایان برسی.

«ظهر تابستان است
               آفتاب از بالا می‌کوبد
                              تیر گرمایش را بر سرِ ما
                                                                سرِ ما، آی سرِ ما...»

اگر یک حرفه‌ای باشی و آموخته باشی چطوری نیرویت را تقسیم کنی، کمتر کار کنی، بیشتر بخوابی و خوراک مختصر و پر قوه‌ای بخوری، حتی در گرماگرم تابستان و دمای چهل‌ درجه و روزهای بسیار دراز هم قادری خسته و لنگان‌لنگان از خط پایان بگذری و در پیشگاه خدا به سجده بیفتی و سپاس گویی که بار دیگر افتخار شرکت در این جشنواره نصیبت شد و تو از آزمون سربلند بیرون آمدی ، آن وقت اگر حواست خوب جمع باشد و مثل سعدی دامن از دستت نرفته باشد، صدای کف‌زدن فرشتگان را خواهی شنید.

حیف که بعضی‌ها قدر این موهبت را نمی‌دانند و می‌گویند مگر دیوانه‌ایم که در این هوای داغ روزه بگیریم؟ و یا این که خدا هم بیکارست‌ها، یعنی چه که روزه بگیر، حالا چند ساعت گرسنه بمانیم چی به خدا می‌رسد؟ با ایمان‌تر می‌شویم نه والا از گرسنگی کلافه می‌شویم و ‌می‌زنیم تو سر و کله‌ی همدیگر، اصلاً به خاطر همین است که داعش بمب گذاشته و عراقی‌ها را کشته است، پس همان بهتر که روزه نگیریم.

کاسب‌پیشه‌ها هم می‌گویند اگر فقط ده دقیقه بیشتر بخوابم ده دقیقه از پولسازی عقب می‌افتم، نه بابا به ضررش نمی‌ارزد.

متجددها می‌گویند روزه دیگر خیلی دِمده شده، این کارها مال امل‌هاست، قباحت دارد ما روزه بگیریم و از این دست حرف‌های باکلاس.

این‌طوری می‌شود که خدا سالی یکبار میهمانی می‌گیرد و دعوت‌نامه می‌فرستد و در دعوت‌نامه‌اش با خط طلایی می‌نویسد: «بنده‌ی من، روزه از آن من است و به آن پاداش می‌دهم، لطفاً تشریف بیاور». هرچند متأسفانه، تنها دسته‌ای دعوتش را لبیک می‌گویند و تازه آن‌هایی هم که می‌روند رسم ادب را درست و حسابی به جا نمی‌آورند. خوب، بگو، حق نیست دل خدا بگیرد؟
خوبه که خدا خداست و دل خدا هم زیادی بزرگ است، خیلی بزرگ، بزرگتر از هفت‌ آسمان، آن قدر بزرگ که به خاطر بی‌توجهی بندگان دلش نشکند و به کودکانی که متولد می‌شوند دل‌خوش کند و بگوید فردا روشن است...

شاید اگر قدری بیشتر از روزه می‌دانستیم این قدر بی‌تفاوت از کنارش نمی‌گذشتیم. چرا خدا گفته است: روزه از آن من است؟ چرا نگفته نماز از آن من است؟ با این‌که همه از اهمیت نماز در اسلام  و دیگران ادیان ابراهیمی خبر داریم.

در توضیح این حدیث قدسی آمده است که زیرا روزه تنها عبادت الهی است.

همان‌طور که می‌دانیم همه‌ی بت‌ پرستان با خدای خودشان، بت‌ها، راز و نیاز می‌کردند و برایش هدیه‌ می‌آورند یا حیوانی را (گاهی حتی انسانی‌ را) قربانی می‌کردند، اما هرگز برای خدای خودشان روزه نمی‌گرفتند، به همین خاطر خدا روزه  را از خودش می‌داند. و روزه وسیله‌ای است برای نزدیکی و تقرب به خدا، نرمی و رأفت قلب، آمرزش و بخشایش گناهان و حتی سبب دور شدن بلایا.

این مورد آخر بیشتر در مورد یهودیان صدق می‌کند، گاهی برای دور شدن بلایا حتی کودکان را از غذا و دام‌ها را از چرا منع می‌کردند. و یا این‌که هنگام نزول بلا و مصیبت روزه می‌گرفتند.

البته در چگونگی روزه گرفتن و تعداد روزها بین ادیان ابراهیمی اختلاف وجود دارد، در حالی که مسیحیان فقط از بعضی غذاها پرهیز می‌کنند، مسلمانان از سحر تا غروب آفتاب چیزی نه می‌خورند و نه می‌آشامند. یا این‌که مسیحیان فقط چند روزه روزه‌دارند و پرهیز می‌کنند، در حالی که مسلمانان یک ماه تمام و...

در هر صورت کیفیت یا کمیت روزه چندان مهم نیست، مهم این است که روزه در ادیان الهی وجود داشته و تنها شرط روزه‌داری پرهیز از خوردن و آشامیدن نیست، بلکه در تمام این ادیان به وضوح گفته شده است که هدف از روزه داری تهذیب نفس و پاکی و طهارت قلب است و عجبا! که شماری از مؤمنان روزه‌دار، مؤمنان دیگر را به قتل می‌رسانند!

          «سینه‌ی صبح را گلوله شکافت
                                                باغ لرزید و آسمان لرزید...»

آری، این‌گونه بود که شماری از مسلمانان بی‌گناه در سحر یکی از ماه‌های رمضان شربت شهادت را نوشیدند. شاید برادران داعشی گمان می‌کنند که زرنگی کرده‌اند که در وقت بین افطار و سحر برادران و خواهران دینی‌اشان را با بمب تکه‌تکه کرده‌اند!


مگر روزه‌ای که من می‌پسندم این نیست که بندهای شرارت را بگشایید و گره‌های یوغ را باز کنید و مظلومان را آزاد سازید و هر یوغ را بکشنید؟ مگر این نیست که نان خود را بین گرسنگان تقسیم کنی و فقیران رانده شده را به خانه آوری و چون برهنه بپوشانی... اشعیا نبی فصل  ۵۸.آیه‌ی ۹-۶


و خدا چقدر نومید شد. گاهی فکر می‌کنم خدا هم مثل عرفا دلش را به شهر پشت دریاها خوش کرده که ماه رمضان را برای مسلمانان گذاشته است. طفلک خدا، فکر کرد شاید این طوری بندگان گناهکارش با وعده‌ی پاداشی بزرگ، سر عقل بیایند و برای یک ماه هم که شده دست از گناه بردارند. بلکه یک ماه در سال سعادت زندگی در مدینه‌ی فاضله را تجربه کنیم. نه خدا نشد، پشت دریاها شهری است، قایقی خواهم ساخت.


شاید قدیما دزدها و راهزن‌ها هم مراعات رمضان را می‌کردند و یک ماه کار را تعطیل می‌کردند، اما در روزگار ما، حتی یک هفته، بگو یک روز هم دست از گناه بر‌داشتن پسندیده نیست، حالا گناه که جای خود دارد حاضر نیستیم از خوردن و آشامیدن هم امساک کنیم و هزار بهانه‌ی کشکی می‌تراشیم برای روزه نگرفتن.

دوستم می‌گفت: باور می‌کنی نمی‌توانم روزه بگیرم، یک‌بارم که روزه گرفتم کل روز خوابیدم، اصلاً نمی‌توانم یک ساعت گرسنگی را تحمل کنم.

تصور نکنید که دوستم تپل مپل بود، اتفاقاً ترکه‌ای و خوش‌اندام بود. وقتی مردم از ضعف روزه‌داری صحبت می‌کنند، خوب درکشان می‌کنم، اما نمی‌توانم رفتارشان را تأیید کنم. خودم هم روزهای اول و آخر ماه رمضان حسابی بی‌جان می‌شوم، با این حال هرگز از سرم نگذشته بهتر است روزه‌ام را بشکنم و افطار کنم‌. مگر این که حالم واقعاً بد بشود، آن وقته که مجازم روزه‌ام را بشکنم، ولی این حالت معمولاً برای یک شخص روزه‌دار اتفاق نمی‌افتد، شخص ممکنه بی‌حال و ضعیف و بی‌رمق بشود و نتواند تمرکز کنند یا کار سخت انجام دهد ولی سالم است و زنده. با خوردن افطاری هم ضعفش کاملاً از بین می‌رود.

اصلاً یکی از هدف‌های روزه‌داری افزایش تحمل و مقاومت در برابر شداید است. در ضمن حتی خواب روزه‌دار در ماه قرآن عبادت است. خدا دوست ندارد بندگانش را در سختی بگذارد، اگر گفته روزه بگیر، گفته خوابت هم عبادت حساب می‌کنم که بدانی با یک ماه جهاد کمتر(کار) چیزی از دست نمی‌دهی.

جالبه که ماه رمضان همه خدا می‌شود و تا می‌گویی ضعف دارم، می‌گویند خوب روزه‌‌ات را بخور، چرا وقتی بدنت نمی‌کشد روزه می‌گیری، داری گناه می‌کنی، اصلاً این روزه‌ی تو قبول نیست. بعد در روایات می‌خوانیم همان پیامبر عزیز اسلام آخر ماه، پوست و استخوان شده بود.
 
به‌ هر حال، جا دارد در پایان رمضان به همه‌ی اشخاصی دلسوزی که دیگران را تشویق به روزه‌خواری کردند تبریک بگوییم، چون به هر حال بد نیست آدم یک مدت نقش خدا را بازی کند، عاشق آن فیلم جان کری هستم که فقط یک روز خدا بود.


فکر نکنید دارم از بالا نگاه می‌کنم یا خیلی افتخار می‌کنم که روزه گرفتم، نه از شدت غصه این حرف‌ها را می‌نویسم، می‌دانم که روزه‌های ما هم روزه‌ی واقعی نیست تا به آنها ببالیم. اما فکر کردم وظیفه دارم این موضوع را بیان کنم، برای آن که تمام این سالها از حدود هشت نه سالگی تا حالا، شاهد روزه‌خواری دوستان، همکلاسان، همکاران و هم‌شهریهایم بوده‌ام و همواره لبخندزنان گفته‌ام: خوب، هر طور راحتی. خودم هم بیشتر وقت‌ها نماز نمی‌خوانم، تو هم دوست نداری روزه بگیری، زوری که نیست.

ولی قدرت قلم را باور دارم، نوشته تأثیرگذارتر است نمی‌نویسم به خاطر ثوابش، می‌نویسم بلکه به شک‌ها و تردیدهایی که در دل خودمه پاسخی داده باشم. روزه سخت است، یک ماراتن تمام عیار، از پا درت می‌آورد، اما نگو چرته، نگو لازم نیست، یا دوره‌ی این حرف‌ها گذشته، دوره‌ی خوبی هیچ‌وقت نمی‌گذرد، خوبی تاریخ انقضاء ندارد.

من و تو باید یک‌ماه گرسنه باشیم، ضعف کنیم، از رمق بیفتیم تا بتوانیم حال آن آدمی که همسایه‌ی ماست و شب‌ها سر گرسنه به بالین می‌گذارد درک کنیم، نگو لازم به روزه نیست همین طوری هم درک می‌کنیم. نه، فقط حسش می‌کنی، اما تا آن را نچشی عمیقاً درکش نمی‌کنی. فروغ می‌گفت: «... من تا سر خودم نشکند معنی سنگ را نمی‌فهم!»

آره، وقتی آدمیزاد گرسنگی و تشنگی را تجربه کرد، بعد خبردار شد که آدم‌های آن ور دنیا دسته‌دسته مثل برگ پاییزی می‌ریزند رو زمین چون نانی ندارند برای خوردن و آبی ندارند برای آشامیدن، رفع مشکل آن بندگان خدا می‌شود بزرگترین دغدغه‌‌‌ی زندگیش.


پس چرا شانس تماشای این همه زیبایی را با بهانه‌های واهی از خودمان می‌گیریم؟ «اندرون از طعام خالی دار/ تا در آن نور معرفت بینی.» آری، رمضان بهترین فرصت برای سرکوبی پلیدی‌ها و بهترین زمان برای راز و نیاز با خدا و جا دادن او در معبد قلب‌است، حیف که این رمضان هم رفت.




*شک ندارم که خیلی‌ها از این که داعش را مسلمان نامیدم عصبانی هستند، اهمیتی نمی‌دهم. اعضای داعش جوانان مسلمانی هستند از سراسر دنیا که بیشتر از من و شما ادعای مسلمانی‌ داشته‌اند و به همین خاطر فریب وعده‌های دروغین بانیان این گروه را خورده‌اند. آدمی که دنبال مدینه‌ی فاضله است به هر که بهشت را نشانش داد دل می‌بندند.










M.T

Recent Posts

My Blog List

Powered by Blogger.

Text Widget

Copyright © iIslandbooks | Powered by Blogger

Design by Anders Noren | Blogger Theme by NewBloggerThemes.com